مقاله ای در رابطه با مهدویت (2)
داستان شيرين ولادت
------------------------
مكاتبه وانديشه شماره 16
داستان شيرين ولادت(1)
در راه وصال
سال 254 هجري قمري است. بشر بن سليمان در بازار برده فروشان بغداد كنجكاوانه به پيش ميرود(2) و در اين حال براي چندمين بار صحنه واگذاري مأموريتي را كه از امام هاديعليه السلام بر عهده داشت، به خاطر ميآورد:
ساعاتي از شب گذشته بود كه دَرِ خانه به صدا در آمد. با سرعت به جانب در رفتم و چون در را گشودم، كافور - خادم أبي الحسن علي بن محمدعليه السلام - را در مقابل خويش ديدم. او را فرستاده بودند تا مرا به سوي ايشان بخواند.
لباسم را پوشيدم و رفتم. چون بر ايشان وارد شدم، مشاهده كردم كه با پسر بزرگوارش أبا محمد، امام حسن عسكريعليه السلام و خواهر گرامياش - حكيمه - مشغول گفتوگو است؛ وقتي نشستم، فرمود:
اي بشر! تو از فرزندان انصاري و اين ولايت همواره در خاندان شما از پدران به پسرانشان به ارث خواهد رسيد؛ زيرا شما مورد اعتماد ما خاندان رسالتيد و لذا من تو را به فضيلتي مشرّف ميسازم كه صاحبان همتهاي بلند از شيعه براي آن، از هم سبقت ميگيرند و آن برتري، سرّي است كه تو را به آن آگاه ميسازم و اختيار ميدهدم تا كنيزي را بخري.
چون سخن امام به اين جا رسيد، قلم و كاغذ برداشت و شروع به نوشتن نامهاي به خط و زبان رومي كرد، و پايان آن را به مُهر خويش مزيّن ساخت.
سپس كيسهاي زرد رنگ را كه در آن دويست و بيست دينار بود در آورد و فرمود:
اينها را بگير و رو به سوي بغداد آر! پيش از ظهر فلان روز، در بغداد خواهي بود، در جاده كنار رود فرات قدم گذار! پس چون به قايقهاي اسيران و بخش فروش كنيزان، رسيدي در ميان فروشندگان چشم بگردان. و كيلان بني عباس در خريد كنيز و دستههاي كوچكي از جوانان عراق را مشاهده مينمايي. سپس نزديك رو و در كنار برده فروشي كه عمربن يزيد نام دارد قرار گير، آن گاه صبر كن تا زماني كه كنيزي با صفاتي چند را كه ميگويم بياورند:
دو لباس حرير ضخيم بر تن دارد. از كشف حجابش و از اين كه به او دست زنند ميپرهيزد و چون كسي قصد ميكند كه او را از وراي نقاب نازكي كه بر چهره زده بنگرد نگاه خود را به جانبي ديگر ميچرخاند. با اين كار، صاحبش [عصباني شده ]او را ميزند و او با فرياد به زبان رومي چيزي بر زبان ميراند. بدان كه او ميگويد: «واي از هتك حجابم!...».
(عليهم السلام) (عليهم السلام) (عليهم السلام)
صداي همهمه تني چند از برده فروشان افكار بشر را از هم ميگسلد، بشر نظري به اطراف ميكند با خود ميگويد، درست همين جا است و حال بايد عمربن يزيد برده فروش را پيدا كنم.
بشر نشاني عمر را ميپرسد تا اين كه بالاخره او را ميشناسد، نزديك شده، در كنارش ميايستد. پس از ساعتي انتظار، كنيزي را با همان صفاتي كه امام فرمودهاند ميآورند.
بشر با خود ميانديشد: خدايا! چه ميبينم؟ لباس و رفتار همان است كه امام فرمودهاند! گويي خود اين جا بوده و او را مشاهده نمودهاند. بهتر است جلو روم تا اطمينان بيشتر پيدا كنم.
بشر پيش ميآيد، خريداران قصد برداشتن پوشش سر كنيز و ديدن چهرهاش را دارند وليكن كنيز، سرسختانه مقاومت ميكند و نميگذارد و حتي تير نگاه نظر كنندگان به صورتش را با برگرداندن چهره در هم ميشكند.
برده فروش، خشمگين از رفتار غريب كنيز، پيش رفته او را ميزند و كنيز آن چنان كه امام فرموده بودند، فريادي زده و به زبان رومي جمله اي بر زبان ميراند.
خريداري با ديدن رفتار كنيز پيش آمده چنين ميگويد:
پاكدامني و حياي اين كنيز آن چنان شوق و رغبتي نسبت به او در من به وجود آورده كه حاضرم او را به سيصد دينار بخرم.
كنيز با زبان عربي فصيح پاسخ ميدهد:
اگر در لباس سليمان و بر تختي همچون تخت پادشاهي او ظاهر شوي، مطمئن باش كه در من ميلي نسبت به تو حاصل نخواهد شد. پس مالت را حفظ كن. [و بيهوده آن را به هدر مده].
برده فروش به كنيز ميگويد:
نرگس! چارهاي نيست، به هر حال بايد تو را بفروشم.
نرگس پاسخ ميدهد:
عجلهاي نيست، چارهاي نداري جز آن كه مرا به كسي بفروشي كه قلبم نسبت به امانتداري او تسكين يابد.
براي بشر با ديدن اين صحنه - كه قبلاً آن را مو به مو از زبان مبارك امام شنيده بود - شكي باقي نميماند كه درست آمده و نرگس همان است كه مورد نظر امام بوده است. پس با خوشحالي به طرف عمربن يزيد رفته، آنچنان كه امام تعليمش داده بود، نامه را به او داده، ميگويد:
اين نامه يكي از بزرگان است كه آن را به زبان و خط رومي نگاشته و در آن كرم و وفا و جوانمردي و سخايش را وصف كرده است. اين نامه را به كنيزت بده تا در اخلاق وي تأملي نمايد و اگر مايل باشد و رضايت دهد، من وكيلم، تا او را براي وي خريداري نمايم.
فروشنده، نامه را گرفته به نرگس ميدهد. كنيز نامه را ميگشايد. با خواندن آن، حالش به گونهاي شگفت دگرگون ميگردد و به شدت مي گريد و به فروشندهاش ميگويد:
مرا به صاحب اين نامه بفروش و اگر چنين نكني قسم ميخورم كه خود را خواهم كشت.
بشر با خوشحالي رو به برده فروش نموده ميگويد او را به چند ميفروشي؟
طمع وجود فروشنده را پر ساخته. بشر بسيار چانه ميزند تا بالاخره او را به قيمتي كه امام در كيسه نهاده بود راضي ميكند.
آنگاه بشر كيسه را داده نرگس را ميخرد و رو به او ميگويد:
با من بيا تا به اتاقي كه اجاره كردهام برويم تا زمان حركت فرا رسد.
نرگس با شادماني به دنبال بشر راه ميافتد. بشر غرق فكر است: اين ديگر چه جور كنيزي است؟ رومي است ولي به راحتي به زبان عربي سخن ميگويد! از پوشش و حجابش شديداً محافظت ميكند و اجازه نميدهد كسي به او دست بزند.
هر مشتري را از خود ميراند و فروشندهاش را مجبور ميسازد تا بگذارد خود، خريدارش را انتخاب نمايد و از همه بالاتر رغبت زيادي به امام نشان ميدهد، آن چنان كه صاحبش را تهديد ميكند كه اگر او را نفروشد خود را خواهد كشت!
به اتاق اجارهاي رسيدهاند. وارد اتاق ميشوند. بشر حركات نرگس را دقيقاً زير نظر دارد. نرگس مينشيند و بلافاصله نامه امام را باز كرده و ميبوسد و برگونه و چشمانش ميگذارد و چهره بر آن ميسايد.
بشر از شدت تعجب طاقت از كف داده، لب به سخن ميگشايد:
نامهاي را ميبوسي كه صاحبش را نميشناسي؟!
نرگس آهي كشيده ميگويد:
براستي كه تو از شناخت فرزندان انبيا ناتوان و عاجزي! به گوش باش و قلبت را فارغ ساز تا داستان زندگيم را برايت باز گويم:
من مليكه دختر يشوعا پسر قيصر رومم. مادرم از فرزندان يكي از حواريان منتسب به وصي مسيح (شمعون) است.
سيزده ساله بودم كه پدر بزرگم (قيصر) قصد نمود مرا به همسري پسر برادرش در آورد. مجلس بزرگ و مجللي آراستند كه در آن سيصد نفر از نسل حواريان و عالمان مسيحي و رهبانان، هفتصد نفر از بزرگان كشور و چهار هزار نفر از فرماندهان ارتش و ملوك و فرمانداران را دعوت نمودند.
تختي را كه از انواع جواهر ساخته شده بود، در صحن قصر و بر بالاي بيش از چهل پله نصب نموده بودند.
چون داماد قصد بالا رفتن از تخت نمود و صليبها او را احاطه نمودند و اسقفها ايستاده ملازم او بودند و انجيلها گشوده شد، ناگهان صليبها از بالا به زير افتاد و ستونها فرو ريخت و داماد از بالاي تخت واژگون و بيهوش شد. اسقفها رنگ باختند و از ترس به خود لرزيدند و بزرگشان به پدر بزرگم گفت:
پادشاها! ما را از اين پيوند شوم معذور دار، چرا كه اين حادثه گواه بر زوال دين مسيح و مذهب ملكاني(3) است.
پدر بزرگم اين حادثه را شديداً به فال بد گرفت و به آنها گفت:
اين ستونها را دوباره برپا سازيد و صليبها را بالا بريد و پسر ديگر برادرم را بياوريد تا دخترم را به عقد او در آورم تا نحوست برادرش را از شما بزدايم.
ولي چون چنين كردند همان بلا بر سر داماد دوم نيز آمد و مردم پا به فرار گذاشته هر كس به سويي گريخت. پدر بزرگم اندوهگين از اين حادثه، برخاست و به قصرش بازگشت و پردهها و تزيينات را جمع كردند.
نرگس پس از كمي مكث ادامه داد:
در همان شب در عالم رؤيا ديدم كه در قصر پدر بزرگم مجلسي برپا است، و در آن مسيح و شمعون و عدهاي از حواريان شركت دارند و در جايي كه جدم تخت عروسي را نصب كرده بود، منبري با شكوه و بلند گذاشته بودند. در اين حال محمدصلي الله عليه وآله و عدهاي همراه و جمعي از پسرانش داخل مجلس گشتند. مسيح، سراسيمه به استقبال آنان شتافت و مشتاقانه آغوش به روي ايشان گشود.
پيامبر اسلامصلي الله عليه وآله به او فرمود:
اي روح اللَّه! من نزد تو آمدهام تا از وصيات - شمعون - دخترش مليكه را براي اين پسرم خواستگاري كنم و با دست به ابي محمدعليه السلام [پسر(4)] صاحب اين نوشته اشاره فرمود.
پس مسيح به شمعون نگريست و فرمود:
شرافت و بزرگي به تو روي آورده و با پيامبر آخرينصلي الله عليه وآله خويشاوند خواهي شد.
شمعون گفت: به ديده منّت ميپذيرم.
چنين بود كه در خواب، محمدصلي الله عليه وآله از منبر بالا رفت و خطبه عقد را جاري ساخت و مرا به همسري پسرش در آورد و مسيح عليه السلام و پسران محمدصلي الله عليه وآله و حواريان بر اين عقد شهادت دادند.
با ديدن اين خواب، در قلبم علاقه و محبتي وصف ناشدني نسبت به امام حسن بن عليعليه السلام احساس كردم، اما ميترسيدم كه خوابم را با پدر يا پدربزرگم در ميان گذارم، چرا كه ميترسيدم آنان مرا بكشند.
در اثر دوري از محبوبم نميتوانستم غذايي تناول كنم يا آبي بنوشم تا آن كه از شدت ضعف به بيماري سختي دچار شدم. پدر بزرگ همه پزشكان را بر بالينم حاضر نمود. ولي هيچ يك نميدانستند راه درمان اين مرض چيست؟ بيماريم به طول انجاميد تا آن كه پدر بزرگم به من گفت تا هر چه را كه مايل به انجامش هستم بگويم تا آن را محقق سازد، شايد در سير بيماريم اثري مثبت گذاشته، شفا يابم.
در مقابل خواستهاش، به او گفتم:
پدر بزرگ! من درهاي بهبودي را بر خود بسته مييابم اما اگر سختي را از زندانيان و اسيران مسلمين برداري و زنجير از آنان بگشايي و به آنان صدقه داده، رهايشان سازي اميدوارم كه مسيح و مادرشعليهما السلام سلامتي و شفا را ارزانيم دارند.
جدم بلافاصله پذيرفت و دستور داد تا چنين كنند. اين كار علايم بهبودي را در من آشكار ساخت به گونهاي كه ميل به غذا پيدا كردم و سير بهبودي من موجب خشنودي و سرور پدر بزرگم گشت. و او را واداشت تا بر مهر و شفقت و احسان به اسيران بيفزايد. پس از چهار شب، سرور زنان عالم را ديدم كه به عيادتم آمده و مريم دختر عمران و هزار حوريه بهشتي نيز ملازم اويند.
مريمعليها السلام رو به من فرمود:
اي مليكه! اين بانوي بزرگوار، زهراي اطهرعليها السلام، سرور زنان عالم و مادر همسرت ابي محمدعليه السلام است.
چون ايشان را شناختم دست به دامنش آويختم و به شدت گريستم و از فراق ابيمحمدعليه السلام به ساحت مقدسش شكوه بردم.
زهراعليها السلام فرمود:
پسرم ابي محمد تو را در حالي كه مشرك به خدا و بر دين نصارايي زيارت نخواهد كرد. خواهرم مريم نيز از ديني كه تو داري به خداي تعالي تبري جسته است. اگر رضاي پروردگار و مسيح و مريم را خواستاري و ميخواهي به زيارت ابي محمد نايل شوي، بايد بر وحدانيت كردگار و پيامبري پدرم محمدصلي الله عليه وآله شهادت دهي.
كسب رضاي خدا و عشق و شوق ديدار محبوب، مرا بر آن داشت تا دستورش را گردن نهم و اين چنين بود كه در عالم رؤيا به اسلام روي آوردم. آنگاه بانويم زهراعليها السلام مرا به سينه خود چسباند و زيارت آن آفتاب حُسن را بر من وعده فرمود.
[سحرم دولت بيدار به بالين آمد
گفت برخيز كه آن خسرو شيرين آمد
مژدگاني بده اي خلوتي نافه گشاي
كه ز صحراي ختن آهوي مشكين آمد
مرغ دل باز هوا خواه كمان ابرويي است
اي كبوتر نگران باش كه شاهين آمد]
بعد از آن كه در خواب مسلمان شدم، شب بعد ابي محمدعليه السلام را در خواب ديدم. گويي به او گفتم: محبوب من! بعد از آن كه تمام وجودم را از عشق خويش سرشار نمودي، از من دوري جستي؟!
پس آن سرچشمه مهر و وفا فرمود:
تأخير من در آمدن به ديدنت، تنها به خاطر شرك تو بوده است و حال كه اسلام آوردهاي، هر شب در خواب با تو ديدار خواهم داشت تا زماني كه خداوند در بيداري ما را به هم رساند.
بشر بن سليمان با شگفتي بسيار ميگويد:
عجب حكايت جالب و حيرت آوري! اما نگفتي كه چگونه از آن قصر شاهي و دم و دستگاه در روم به بازار برده فروشان در بغداد راه يافتي؟!
نرگس پاسخ ميدهد:
يكي از شبهايي كه در خواب، مولايم به ديدارم آمده بود به من خبر داد كه پدر بزرگم به زودي سپاهي را براي كارزار با مسلمانان مهيّا خواهد ساخت و تاريخ دقيق آن را هم مشخص ساخت.
آن گاه براي آن كه راه وصال را بر من بنماياند، مرا امر فرمود تا در لباس خدمتكاران و به طور ناشناس از قصر خارج شده و از راهي كه مشخص نمودند خود را به پيشاپيش سپاه اسلام برسانم تا به اسارت درآيم و به سرزمين مسلمانان منتقل گردم. من نيز چنين كردم تا حال كه تو، به امر امام مرا خريدي و قصد داري به بارگاه ملكوتي آن جان جانان ببري.
بشر: اما نرگس خاتون! چرا صاحبت تو را نرگس صدا ميكرد در حالي كه ميگويي نامت مليكه بوده است.
نرگس پاسخ ميدهد:
اين اسمي است كه من براي خودم انتخاب نمودم، زيرا در تمام اين مدت شخصيت خود و انتساب خويش به قيصر روم را پنهان ميساختم و وقتي صاحبم از اسمم جويا شد، ادعا كردم كه نامم نرگس است.
بشر: من با سؤالهاي پي در پي ملولت ساختم وليكن از اين ماجراي شگفت، براي من تنها يك نقطه ابهام باقي است و آن اين كه چگونه مي تواني به عربي به راحتي سخن گويي؟
نرگس: جدم بسيار دوست داشت كه من زبانهاي خارجي را فرا گيرم. لذا زني مترجم را هر صبح و شام به نزدم ميفرستاد تا زبان عربي را آموزشم دهد تا آن كه به تدريج توانستم به آن تكلم كنم و بر آن مسلط گردم.
بشر دستها را به سوي آسمان ميگشايد و ميگويد:
اللَّه اكبر، خداوندا! براستي كه تو آيات و نشانههايت را به روشني در ميان مردم برافراشتي تا براي كسي بهانهاي براي انكار تو و انحراف از راهت باقي نماند!
الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي هَدانا لِهذا وَ ما كُنَّا لِنَهْتَدِيَ لَوْ لا أَنْ هَدانَا اللَّهُ، رَبَّنا لا تُزِغْ قُلُوبَنا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنا وَ هَبْ لَنا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً إِنَّكَ أَنْتَ الْوَهَّابُ.
حق نيز چنين است. امامي كه ولايت ظاهري و باطني مردم را بر دوش دارد و الگوي تمام عيار اسلام و قرآن است، بايد به علوم غيب و اسرار جهان آگاه باشد و اين نوري است كه خداوند تعالي از علم بيكران خويش، بر دل اين خاندان پاك تابانده است.
بشر در حالي كه بر ميخيزد، به نرگس ميگويد:
بسيار خوب، من از حجره خارج ميشوم تا تو به راحتي نان و خرمايي را كه در آن دستمال پيچيدهام و در كنار اتاق نهادهام تناول نمايي و پس از قدري استراحت حركت نماييم كه ساعتي بيشتر به حركت كاروان نمانده است.
(عليهم السلام) (عليهم السلام) (عليهم السلام)
در خلوت يار
نرگس و بشر در خدمت امام هاديعليه السلام نشستهاند.
امام رو به نرگس كرد و فرمود: خداوند عزت اسلام و ذلت نصرانيت و بزرگي مقام اهل بيت محمدصلي الله عليه وآله را چگونه بر تو نماياند؟
نرگس پاسخ ميدهد: اي پسر رسول خداصلي الله عليه وآله! چگونه چيزي را وصف نمايم كه شما به آن داناتر از منيد؟
ميخواهم به تو بخششي نمايم، كداميك را بيشتر ميپسندي: ده هزار درهم پول يا مژده افتخاري جاودانه؟
البته شرف را ميخواهم.
پس تو را به فرزندي بشارت ميدهم كه شرق و غرب عالم از آن او است و زمين را آن چنان كه از ستم آكنده گشته، از عدل و داد سيراب خواهد ساخت.
نرگس در حالي كه از شوق و شور سر از پا نميشناسد عرض ميكند: از چه كسي؟
در فلان شب و فلان تاريخ، رسول خداصلي الله عليه وآله تو را از چه كسي خواستگاري كرد؟
از مسيح و جانشين او (شمعون).
مسيح و وصيش تو را به عقد چه كسي اجازت دادند؟
عقد پسر تو ابي محمدعليه السلام.
آيا او را ميشناسي؟
اشك در چشمان نرگس موج ميزند و عرض ميكند:
آيا از شبي كه به دست سرور زنان عالم مادرش، زهراي مرضيهعليها السلام اسلام آوردم، شبي بوده است كه او را زيارت نكرده باشم؟
امام به خادم خود رو كرده ميفرمايند: كافور! خواهرم حكيمه را به اين جا بخوان.
كافور: مولايم به ديده منت دارم.
زمان زيادي نميگذرد كه حكيمه وارد اتاق ميشود: «السلام عليك يا مولاي يا أبالحسن يا بن رسول اللَّه!».
امام بر ميخيزد و دست بر گردن خواهر انداخته، مدت زيادي در گوش او رازهايي را بيان ميدارد. سپس ميفرمايند:
اي دختر رسول خداصلي الله عليه وآله! نرگس را به منزل ببر و واجبات و احكام را به او بياموز كه او همسر ابي محمد و مادر قائمعليه السلام است.
حكيمه: مولايم امرتان مطاع است، آن گاه او به نرگس ميگويد: دخترم برخيز و همراه من بيا. نرگس برخاسته، همراه حكيمه از اتاق خارج ميشود.
(عليهم السلام) (عليهم السلام) (عليهم السلام)
نويد صبح
[نفس باد صبا مشك فشان خواهد شد
عالم پير دگر باره جوان خواهد شد
ارغوان، جام عقيقي به سمن خواهد داد
چشم نرگس به شقايق نگران خواهد شد]
حكيمه وارد خانه امام حسن عسكريعليه السلام شده است. نرگس به پيشبازش ميآيد.
نرگس با شادي ميگويد: السلام عليكِ يا بنت رسول الله.
حكيمه: و عليك السلام و رحمة اللَّه و بركاته.
نرگس در حالي كه خم ميشود تا كفشهاي حكيمه را در آورد: خانمم! كفشهايتان را به من بدهيد.
حكيمه او را ميگيرد و بلند ميكند: نه تو سرور و سالار مني! به خدا سوگند نميگذارم كفشهايم را در بياوري يا آن كه خدمتي ديگر برايم انجام دهي. اصلاً اين منم كه بايد در خدمتت باشم و با اين كار برديده منت نهم.
نداي دلنشين امام حسن عسكريعليه السلام آن دو بانو را متوجه خويش ميسازد كه فرمود: عمه جان! خداوند تو را پاداش نيكو دهد.
حكيمه آن روز را تا غروب نزد امام ميماند.
نزديكهاي غروب حكيمه رو به خدمتكار امام ميفرمايد: چادرم را بياور كه ميخواهم به خانه باز گردم.
امام: عمه! امشب را در خانه ما بمانيد كه خداوند امشب فرزندي ستوده را ارزانيمان خواهد ساخت كه حجت حق بر زمين خواهد بود و خداوند به وسيله او زمين مرده را زنده خواهد ساخت.
حكيمه ميپرسد: مادرش كيست؟
امام: نرگس.
حكيمه با تعجب: ولي... نرگس كه باردار نيست!!
امام با اطمينان ميفرمايد: اين خبري است كه من به تو دادهام [پس به صحّت آن اطمينان داشته باش].
حكيمه: بسيار خوب امر امر تو است امشب ميمانم.
و آن گاه به طرف اتاق نرگس ميرود. اما چيزي نميگذرد كه با تعجبي مضاعف به اتاق امام باز ميگردد و ميگويد:
من هيچ گونه نشاني از حمل و بارداري در او نديدم.
امام تبسمي كرده، ميفرمايند:
وقتي كه فجر صادق فرا رسد، اين حمل بر تو آشكار خواهد شد. نرگس همچون مادر موسيعليه السلام است كه حملش آشكار نگشت و هيچ كس تا زمان ولادت ايشان از آن با خبر نشد؛ زيرا فرعون شكمهاي زنان باردار را در جستجوي موسيعليه السلام ميشكافت و اين فرزند نيز همچون موسي چنين دشمناني دارد.
حكيمه: گواهي ميدهم كه كليدهاي دانش در دستان پاك شما است، شهادت ميدهم آنچه ميگويي محقق خواهد شد. پس به انتظارش خواهم نشست.
آن گاه نزد نرگس باز ميگردد.
نرگس: عمه جان چه اتفاقي افتاده است؟
حكيمه: دخترم، خداي تعالي امشب به تو پسري خواهد بخشيد كه آقاي دنيا و آخرت است.
نرگس پاسخ ميدهد: سرورم! هيچ گونه احساس حمل ندارم، و سپس برخاسته و ميرود.
حكيمه پس از نماز عشا و صرف شام به رختخواب رفته ميآرامد.
(عليهم السلام) (عليهم السلام) (عليهم السلام)
فجر صادق
[مژهاي دل كه مسيحا نفسي ميآيد
كه ز انفاس خوشش بوي كسي ميآيد
از غم هجر مكن ناله و فرياد كه دوش
زدهام فالي و فرياد رسي ميآيد
كس ندانست كه منزلگه معشوق كجاست
اين قدر هست كه بانگ جرسي ميآيد]
نيمههاي شب است، حكيمه بر ميخيزد و پس از وضو مشغول خواندن نماز شب ميشود، در فاصله نمازهايش بر بالين نرگس - كه در خواب است - قرار ميگيرد و با دقت به او نگاه ميكند و چون او را آرام و بدون كوچكترين نشاني از حاملگي و زايمان ميبيند، به جايگاه نماز خويش باز ميگردد.
نماز كه تمام ميشود باز مدتي بالاي سر نرگس مينشيند و او را مينگرد و سپس به بستر رفته دراز ميكشد، اما خواب در ديدگان منتظر و مشتاق حكيمه جايي ندارد. مينشيند، به نرگس مينگرد، باز دلش قرار ندارد. در كنار نرگس مينشيند ولي چون از انتظار حاصلي نميچيند، در بستر خويش ميآرامد....
نرگس از خواب بيدار ميشود. حكميه با التهاب نشسته ميگويد:
هان! دخترم، چه شده است؟
نرگس با آرامش ميگويد: سلام عمه جان، براي اقامه نماز شب برخاستهام.
حكيمه انگشت تعجب بر دهان گرفته با خود ميانديشد: خداوندا! طلوع فجر نزديك است. از جانبي برادر زدهام - كه هرگز دروغي از او شنيده نشده - مرا به تولد فرزندش بشارت داده و از طرف ديگر نرگس، حتي كوچكترين نشاني از حمل با خود ندارد تا چه رسد به زايمان!
وقتي نرگس نماز شب را خواند، دوباره به بستر خويش بازگشت و آرميد.
اما خدا ميداند كه در دل حكيمه چه ميگذرد. چشم از نرگس بر نميدارد گاه به پهلو دراز كشيده گاه در بستر مينشيند، گاه راه ميرود و گاه در كنار نرگس قرار ميگيرد و نرگس همچنان آرميده است. حكيمه با نگراني و بي تابي به حياط ميرود، آسمان را مينگرد: آه خداي من! فجر اول همچون دُم گرگ كرانه آسمان را فرا گرفته و خبر از نزديكي دميدن فجر صادق دارد.
با عجله به اتاق باز ميگردد و متعجبانه مشاهده ميكند كه نرگس بدون حتي كوچكترين حركت، در خوابي عميق است. اين جا است كه شك، حكيمه را با خود همراه ميسازد. اما اين همراهي طولي نميكشد؛ زيرا امام حسن عسكري از اتاق مجاور ميفرمايد:
عمه جان! عجله نكن! وقوع آنچه كه به تو خبر دادم نزديك است.
نفس در سينه حكيمه حبس شده است. براي آن كه آتش التهابش را خاموش سازد به قرآن روي ميآورد، سوره «الم سجده» را قرائت ميكند و پس از آن مشغول تلاوت «يس» ميشود. تلاوت سوره پايان نيافته كه ناگهان نرگس از خواب ميپرد. حكيمه به سويش ميشتابد و او را در آغوش گرفته سرش را به سينه ميچسباند.
از اتاق مجاور، امام ميفرمايند: براي نرگس انا انزلناه في اليلة القدر را قرائت نما
حكيمه بلافاصله اطاعت كرده، سوره راه قرائت ميكند و چون به پايان ميرسد، ميپرسد: آيا چيزي احساس ميكني؟
نرگس پاسخ ميدهد: بله عمه جان! آنچه را مولايم به شما خبر داده بود احساس ميكنم.
حكيمه قرائت «انا انزلناه» را از سر ميگيرد كه ناگهان جنين مبارك از بطن نرگس با او همنوا ميشود و پس از قرائت سوره بر عمه سلام ميدهد!
حكيمه از شدت بهت از آنچه شنيده، فرياد ميكشد.
امام حسن عسكريعليه السلام ميفرمايند:
از كار خداي تعجب مكن كه خداوند تبارك و تعالي ما امامان را در كودكي به حكمت گويا ميسازد و در بزرگسالي حجت خود در زمينش قرارمان ميدهد.
هنوز اين سخنان به پايان نرسيده كه نرگس از نظر حكميه پنهان و غيب ميشود، مانند آن كه حجابي بين او و نرگس افتاده باشد.
حكيمه وحشت زده فرياد ميكشد و به طرف امام ميدود.
امام با همان آرامش هميشگي ميفرمايند: عمه جان! باز گرد كه چون برگردي نرگس را در جايي كه قبلاً بود خواهي يافت.
حكيمه حيرت زده و بنا به امر امام به اتاق باز ميگردد كه ناگهان احساس ميكند اتاق را نور خيره كنندهاي فرا گرفته است. نوري كه از نوزادي ساطع ميشود كه چهره و مواضع سجده را بر خاك نهاده است و مسيح وار لب به سخن گشوده چنين ميگويد:
«أَشْهَدُ أَنْ لا اِلهَ اِلاَّ اللَّهُ وَ اَنَّ جَدّي مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّه وَ اَنَّ أبي أَميرَالْمُؤْمِنينَ...» و يك يك امامان را ميشمارد تا به نام خود ميرسد آن گاه مي فرمايد:
خداوندا! آنچه را كه به من وعده فرمودهاي محقق ساز. كارم را به انجام رسان و قدمهايم را استوار ساز و زمين را توسط من از قسط و داد پر ساز!
[ستارهاي بدرخشيد و ماه مجلس شد
دل رميده ما را رفيق و مونس شد
نگار من كه به مكتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسألهآموز صد مدرّس شد]
امام حسنعليه السلام با شادماني ميفرمايند:
عمه! كودكم را بپيچان و نزد من آر.
حكيمه نوزاد را كه در پاكي و نظافت، گل را به رشك ميكشاند در پارچهاي قرار داده، خدمت امام ميآورد و چون در مقابل امام ميايستد، نوزاد بر پدر سلام ميدهد.
امام حسنعليه السلام با تبسم شيرين خود، كودك را در آغوش ميكشند و زبان مبارك را در دهان وي قرار ميدهند. سپس ميفرمايند: كودكم را به مادرش بسپاريد تا شيرش دهد و دوباره او را نزد من آوريد.
صبح هنگام حكيمه براي عزيمت به خانه آماده شده است، براي وداع به حضور امام ميرسد. ميخواهد تا يك بار ديگر ديده از جمال نوزاد خجسته، روشن سازد. پردهاي را كه در پس آن نوزاد را خوابانيده بودند ميگشايد و ليكن نوزاد نيست.
حكيمه با تعجب به امام حسنعليه السلام ميگويد: فدايت شوم، آقا كجايند؟!
امام با طمأمينه ميفرمايند: عمه جان! او را به كسي امانت داديم كه مادر موسي، موسي را به او سپرد.
نرگس با شنيدن اين جمله، بر وصالي كه خيلي زود به فراغ مبدل گشت ميگريد.
[اي غايب از نظر به خدا ميسپارمت
جانم بسوختي و زجان دوست دارمت
تا دامن كفن نكشم زير پاي خاك
باور مكن كه دست زدامن بدارمت
خواهم كه پيش ميرمت اي بي وفا طبيب
بيمار باز پرس كه در انتظارمت]
امام حسن عسكريعليه السلام ميفرمايند:
آرام باش كه اين فرزند تنها از سينه تو شير مينوشد و آن چنان كه موسيعليه السلام به مادرش باز گشت، دوباره به تو باز خواهد گشت و اين همان فرموده الهي است كه: «فَرَدَدْناهُ إِلي أُمِّهِ كَيْ تَقَرَّ عَيْنُها وَ لا تَحْزَنَ»(5)
نرگس با شنيدن اين سخنان آرام ميگيرد. پس امام به حكيمه رو كرده ميفرمايند:
عمه جان! هفتمين روز تولد پسرم [براي ديدنش] به نزد ما بيا.
حكيمه خدا حافظي نموده به خانه باز ميگردد...
(عليهم السلام) (عليهم السلام) (عليهم السلام)
... روز هفتم است. اين هفت روز بر حكيمه بسيار طولاني و سخت گذشت. لحظهاي صورت قائم آل محمدعليه السلام را فراموش نميسازد و حال از شوق ديدار آن كودك الهي سر از پا نميشناسد. گويي در وجودش زهرا و عليعليهما السلام را ميديد. گويي اين كودك عصاره آباء طاهرينش بود. گويا اين كودك از هر يك از ستارگان درخشان آسمان ولايت نشاني با خود حمل ميكرد:
از علي شجاعت، از حسن حلم، از حسين قيام، از سجاد عبادت، از باقر علم، از صادق صداقت، از كاظم فرو خوردن خشم، از رضا غربت، از جواد جود، از هادي روشن گري و از پدر تقيه. و ايثار و فداكاري زهرا نيز جلابخش تمامي اينها است.
آري، حكيمه امروز به ديدار عصاره تقوا و فضيلت و علم و ولايت ميرود.
چون به خانه برادر زاده وارد ميشود بر در اتاق امام ايستاده سلام ميدهدو مينشيند. امام ميفرمايند: پسرم را نزد من بياور.
حكيمه خرسند از اين اجازه با اشتياق به طرف جايگاه كودك ميشتابد و نگاه بر خورشيد رويش ميدوزد و او را - در حالي كه در پارچهاي قرار دارد - در آغوش گرفته خدمت امام ميآورد.
امام همان گونه كه هفت روز پيش اسرار درون خويش را از طريق زبان پاك خويش به نوزاد منتقل ساخت، اينك نيز زبان در كام كودك نهاده است و آن فرزند والامقام، زبان پدر را آن چنان ميمكد كه گويي شير يا عسل مينوشد.
سپس امام ميفرمايند: پسرم! سخن گوي.
يك بار ديگر دهان شِكَر ريز كودك به ذكر شهادتين و صلوات بر پدران بزرگوارشعليهم السلام گشوده ميگردد و چون به نام پدر ميرسد اين آيه را تلاوت ميفرمايد:«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ (عليهم السلام) وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَي الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِينَ (عليهم السلام) وَ نُمَكِّنَ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ وَ نُرِيَ فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ جُنُودَهُما مِنْهُمْ ما كانُوا يَحْذَرُونَ».(6)
ب. پاسخ به سه پرسش درباره حضرت مهديعليه السلام از ديدگاه ملاصدرا
. اضطرار به وجود حجّت از ديدگاه ملاصدرا
تفسير و تحليل واقعي معناي «حجت» و به عبارت ديگر تصوّر صحيح آن، زير بناي تصديق ضرورت آن در نظام آفرينش است، بدون فهم صحيح معناي حجّت و درك معناي «حُجيّت امام و نبي»، نميتوان به ضرورت يا عدم ضرورت آن حكم كرد. بنابراين لازم است به صورت مختصر، معناي حجت را توضيح دهيم.
معناي حجّيت امام
ملاصدرا(ره) در بيان اين نكته مينويسد:
انسان در آغاز تولد خود، حيواني بسان حيوانات ديگر است كه جز خوردن و آشاميدن نميداند؛ سپس با رشد جسم بقيه صفات نفس از شهوت و غضب برايش حاصل ميشود. تا اين جا انسان، حيوان راست قامت است و از بقيه حيوانات تمايزي ندارد.
بدين جهت، اين انسان نه مستحق ثواب است و نه مستحق عقاب؛ چرا كه شقاوت، عدم ملكه است و تا سعادت تصور نشود و امكان نيابد، آن هم معنا نمييابد.
حيوان مستوي القامه، به واسطه حجت به حيات انساني قدم ميگذارد و در مسير ثواب و عقاب قرار ميگيرد، نقش و معناي حجّت در زندگي اين است كه انسان را وارد زندگي و حياتي فراتر از حيات حيواني ميكند.
حجت بودن امام، به معناي اين است كه بدون او، ثواب و عقاب منتفي است و ثواب و عقاب؛ يعني، فعليّت يافتن قواي انساني. بر اين اساس امام ملاك و عامل فعليّت يافتن انسان است و بدون او، حيات انساني قابل تصور نيست.
ضرورت حجّت
با چه دلايلي اثبات ميشود كه وجود حجّت در حيات بشر، امري ضروري است؟
ملاصدرا(ره) براي اثبات اين نكته ادّله و شواهد عقلي و نقلي متعددي بيان ميكند كه در دو حوزه جداگانه بررسي ميشود:
الف. دلايل عقلي
. علّت غايي
يعني علّت غايي گر چه در سلسله وجود، مؤخّر باشد امّا فاعليّت فاعل به آن بستگي دارد. به عبارت ديگر نظام هستي براي انسان كامل خلق شده است و اين سخن حكيمانه شيخ الرئيس، از منبع وحي برخاسته كه: «الحمدللَّه الذي خلق الانسان و خلق من فضالة طينته ساير الاكوان؛ خداي را سپاس كه انسان (كامل) را خلق كرد و از فزوني طينت او، ساير كائنات را خلق نمود.»
چرا كه تمام هستي، ظِلّ و سايه وجودي انسان كامل محسوب ميشود: «لان النبات ظل نباتيتّه و السباع و البهائم اظلال غضبه و شهوته و الشيطان ظل نكراه و مكيدته؛ يعني گياهان ظلّ و زيرمجموعه نباتيت انسان كاملاند و درندگان ظلّ غضب او و چهارپايان ظلّ شهوت او و شيطان ظلّ مكر و كيد او ميباشد».
بر اين اساس اگر علّت غايي نباشد، فاعليّت نمييابد و فعل نيز بدون علّت غايي وجود و بقايي ندارد. ملاصدرا(ره) ضمن تأكيد بر اين مهم، ضرورت وجود امام را بدين جهت موجّه ميداند و قائل است كه اين ضرورت را در وراي احتياج مردم به راهنمايي امام، بايد در نيازمندي تمام هستي به وجود امام جست.
قوام زمين و آسمان و كلّ هستي، به جهت وجود عنصري امام است و وجود امام، علّت غايي وجود هستي است. بر اين اساس حتّي يك لحظه، هستي بدون امام و انسان كامل باقي نميماند و اين نكته مفاد حديث شريف ذيل است كه امام باقرعليه السلام فرمود: «لَو اَنَّ الاِْمامُ رُفِعَ مِنَ الاَْرْضِ ساعَةً لَماجَتْ بِاَهْلِها»
. برهان امكان اشرف
مفاد برهان امكان اشرف اين است كه: وجود يافتن موجودات و فيضگيري آنها از منبع فياض علي الاطلاق، از طريق موجود اشرف است.
مقصود از طرح اين بحث، تقرير برهان امكان اشرف نيست؛ بلكه نكته قابل توجّه تطبيق آن بر امامان معصومعليهم السلام و استفاده ضرورت حجّت از آن ميباشد. طبق اين بيان، آنان موجودات اشرف هستي و علّت و مجراي فيض دهي به تمام كائناتاند، وجود آنها حاكي از موجود اشرف و ضرورت آن در هستي است. بنابراين وجود انسان كامل و حجت و امام، ضرورت هستي است.
اشكالي كه مهم به نظر ميرسد، در تطبيق اين قاعده بر امامان معصومعليهم السلام است؛ چرا كه ما در اين استدلال، وجود آنان را اشرف از ساير موجودات - و لو بقيّه انسانها - دانستهايم و روشن است منظور از اشرف بودن، اشرف فلسفي و وجودي است؛ يعني، موجود اشرف با موجود اخس، بايد فرق كند و ميدانيم افراد نوع واحد، مثل يكديگرند و تقدّمي بر يكديگر ندارند.
از اين رو تقدّم و اشرف بودن ائمهعليهم السلام بر ساير انسانها، اشكالي است كه در تطبيق اين قاعده به نظر ميرسد. يعني اگر وجود نبات را اخس [پستتر] از وجود حيوان ميدانيم، صحيح است، امّا چطور ميتوان فردي از حيوان را اخس از فرد ديگر دانست و وجود ديگري را شديدتر و اشرف تلقّي كرد.
حلّ اين نكته بسيار كارگشا است و تطبيق امكان اشرف را خالي از اشكال ميكند.
ملاصدرا(ره) اين مهمّ را بيان و مشكل آن را بر طرف نموده است. وي متذكر اين نكته مهم ميشود كه مماثلت امامان و بقيّه انسانها، صرفاً در جسم و وجود عنصري آنان است و بر حسب عالم روحانيت، آنان از شجره و مقوله ديگرياند.
ملاصدرا مينويسد:
«اگر كسي بگويد امام و ساير مردم از نوع واحدند و افراد نوع واحد، متماثلاند و بر اين اساس تقدمي بر يكديگر ندارند و برهان امكان اشرف تطبيق نميكند؛ در پاسخ ميگوييم:مماثلت بين افراد بشر بر حسب ماده بدني و نشأه طبيعي است؛ قبل از آنكه نفوس ساده از قوهّ به فعليّت برسند، اما بر حسب نشأه روحاني، اين گونه نيست و مماثلتي در كار نميباشد.
بر حسب نشأه روحاني، انسان داراي جنس و انواع كثيرهاي است و اين كه قرآن به پيامبر اكرمصلي الله عليه وآله ميفرمايد: بگو من بشري مثل شما هستم، به اعتبار نشأه طبيعي و مادّه بدني است؛ ولي به اعتبار وجود نوراني و روحاني، نوع امام و نبي ممتاز از ساير انواع انساني و اشرف از آنها است؛ چنان كه نوع انسان از ساير حيوانات اشرف است. بر اين اساس و با اين توضيح ميتوان گفت، امامانعليهم السلام ممكنات اشرفي هستند كه واسطه در خلقت هستي ميباشند. اين گونه است كه «بكم فتح الله» و «السابقون دهراً» فهميده ميشود. پس اينكه معصومينعليهم السلام فرمودهاند: «نحن السابقون اللاحقون»(7)؛ يعني، به واسطه روحانيت كليّه، ايشان وسايط فيض هستياند و هستي محتاج آنان است و در اين صورت، ضرورت «حجّت» فهميده ميشود.
. طول عمر حضرت
يكي از شبهاتي كه مخالفان و منكران وجود اقدس حضرت مهدي - عجّل الّله تعالي فرجه الشّريف - كراراً مطرح ميكنند، مسأله طول عمر حضرت است و گاه متفكّرانه ميگويند: با اصول علمي و طبّي سازگار نيست كه انساني، عمري به اين درازي داشته باشد؟ ملاصدرا(ره)، با طرح اين شبهه، به پاسخ آن ميپردازد:
از نظر وي اوّلاً، اين شبهه علمي نيست و فقط صرف استبعاد و بعيد بودن است؛
ثانياً، وجود معمّرين(8) در دورههاي گذشته، بهترين دليل بر امكان طول عمر است.
ثالثاً، دلايل پزشكي موافق با طول عمر است.
در اينجا ملاصدرا(ره) به اين نكته ميپردازد كه علّت مرگ چيست و چرا يك انسان ميميرد؟
وي مينويسد: دو نوع مرگ قابل تصور است، مرگ اخترامي و مرگ طبيعي. «مرگ اخترامي» محلّ بحث نيست، چون علّتي خارجي مرگ را ايجاد كرده است. امّا علّت «موت طبيعي» چه ميتواند باشد؟
ملاصدرا در باب علّت موت طبيعي معتقد است: هر قوّهاي از قواي بدني غايتي دارند كه نهايت آن محسوب ميشود. همين طور نفس انساني قوّهاي است كه به فعليّت در ميآيد. يعني وقتي نفس به كمال فلسفي خود رسيد - شقاوت يا سعادت - و فعليّت يافت، از اين نشأه و حيات به حيات ديگري منتقل ميشود و مرگ طبيعي عارض ميگردد. بر اين اساس علت مرگ طبيعي، استكمال نفس است.
بنابراين درباره حضرت مهدي - كه محفوظ به حفظ الهي و پردهنشين غيبت و از آفات و بليات مصون است - مرگ اخترامي صدق نميكند. چون نفس آن حضرت در حال استكمال دائمي است، و همين امر مانع مرگ طبيعي او است.
البته نميتوان اين را با بقيه اوليا و انبيا مقايسه كرد؛ چرا كه آنها به موت اخترامي از دنيا رفتهاند و روايت «اِمامُنا اِلاّمَسْمُومٌ اَوْ مَقْتُولٌ» شاهد آن است.
. فايده امام غايب چيست؟
نكته ديگري كه برخي به عنوان شبهه مطرح ميكنند، اين است كه فايده امام غايب چيست؟ امامي كه دست مردم از دامان او كوتاه است، چه فايدهاي دارد؟
ملاصدرا(ره) دو پاسخ دقيق به اين شبهه ميدهد.
يكم. غرض اصلي از خلقت امام، رهبري مردم نيست كه اگر، محقق نشود امام فاقد فايدهي خود گردد؛ بلكه هدف از خلقت موجود اشرف، اين است كه او واسطه فيض است. غايت حقيقي خلقت آنان، اين است كه وسايط فيضاند و تعليم و هدايت مردم و استكمال نوع بشر، هدف عارضي است كه از قرار گرفتن آنان در بين مردم، حاصل ميشود.
بر اين اساس فرقي ندارد كه امام «ظاهر مشهور» باشد يا «خامل مستور». شناخت و تبعيّت مردم، بر هدف حقيقي و واقعي امام اثري ندارد. شايد بتوان گفت: يكي از وجوه تشبيه امام غايب به خورشيد پشت ابر، همين نكته است كه بهرهگيري مردم از نور خورشيد، هدف عرضي است و نقش اصلي خورشيد، ثبات و محور بودن كل منظومه شمسي است و ابر، ضرري به اين نقش نميزند.
لازم است دانسته شود كه غرض از وجود امام، صرف اطاعتپذيري مردم نيست كه اگر آنها به امامي مراجعه نكردند يا امامي مستور بود، غرض وجودي او فوت شود. ما اشاره كرديم كه چرا زمين نبايد از حجت خالي باشد و به همان دليل، اشكال و طعن مخالفان شيعه - كه مي گويند فايده امام غايب چيست - دفع ميشود، غايت حقيقي و اصلي امام، چيزي غير از اهتدا و تعلّم مردم است. البته در صورت خواست و ارادهي مردم، اهتدا حاصل ميشود؛ امّا هدايت مردم غرض عارضي وجود امام است.
خلاصه آنكه هدف اصلي از وجود امام، چيزي فراتر از هدايت مردم است و آن، حفظ نظام هستي به وجود شريف او است و اگر مردم به امام مراجعه نكردند، غرض و فائدهي عرضي امام، تحتالشعاع قرار ميگيرد و روشن است كه حتي علّت اين محروميّت هم خود مردماند؛ نه امام.
فايده اصلي امام غايب با امام حاضر، فرقي نميكند و اصولاً اين پرسش (فايده امام غايب چيست؟) حاكي از عدم درك صحيح، معناي حجت است.
دوّم. فوايد امام، منحصر و محصور به ديدن او نيست و بدون رؤيت او ميتواند فوايد زيادي نصيب جامعه ديني گردد، معرفت امام و تصديق به وجودش و اعتراف به خلافت الهي او، فوايد كثيري را متوجه مؤمنان ميكند و فايده منحصر در مشاهدهي او نيست.
ما در تاريخ شاهديم كساني در عهد رسولاللهصلي الله عليه وآله بودند، وجود آن حضرت را تصديق كردند، و به او ايمان آوردند و به مشاهده و زيارت آن حضرت نايل نشدند؛ امّا به درجات رفيعي از ايمان رسيدند، همچون اويس قرني كه حضرت رسول را نديد؛ ولي با تصديق و اعتراف به رسالتش، به فوايد زيادي دست يافت. از اين رو فايده امام، منحصر در مشاهده او نيست.
پرسش: چه كنيم تا حضرت ولي عصر را ببينيم؟!
جملهاي از حديث معراج كه مطالب بسيار مفيد و عالي و نكات خوبي دارد ميتواند پاسخگوي اين پرسش باشد: خداوند در اين حديث خطاب به پيامبر اكرمصلي الله عليه وآله ميفرمايد:
«يا أحمد! فمَن عَمِلَ برضاي، ألزمه ثلاثَ خصالٍ: أُعرّفهُ شكراً لايُخالطه الجهل و ذكراً لايُخالطه النسيان و محبةً لايؤثِر علي محبتي محبةَ المخلوقين. فإذا أحبّني أَحبَبْتُه و أفتحُ عينَ قلبه الي جلالي و لااُخفي عليه خاصةَ خلقي.
خداوند، به پيامبر اكرمصلي الله عليه وآله ميفرمايد، هر كس به رضاي من و آن چه من ميخواهم، عمل كند و وظايفاش را انجام دهد، واجبات را به جا آورد و محرمات را ترك كند، من، به او سه چيز ميدهم. يكي از آن سه، اين است كه «بندگان خاصّ خودم را از او مخفي نمي كنم».
و تحقيقاً بالاترين و برترين بندهي خاص خداوند، در اين زمان، حضرت وليعصر أرواحنا لتراب مقدمه الفداء است. اگر ما، به رضاي الهي عمل كنيم، خداوند او را از ما مخفي نخواهد كرد.
بعضي، خيلي اصرار داشتند كه خدمت حضرت برسند، امّا حضرتعليه السلام به واسطهي بعضي ديگر پيغام دادهاند كه هر وقت موقع آن رسيد، خودم ميآيم. در اين باره، قضايايي نيز نقل شده است. راه تشرّف به حضور حضرت، خالصانه عمل كردن است. اگر خالصانه عمل كنيم، خود حضرت، به سراغ ما ميآيد.
امّا اين روزها، مسائل يك طور ديگري شده است! و حضرت ولي عصر(عجل اللّه فرجه الشريف) تقريباً، بايد گفت وسيلهاي براي جمع كردن عدهاي شده كه: بياييد ما ميخواهيم شما را خدمت حضرت ببريم. بعضي هم ميآيند و بنده به آنها ميگويم من راه آن را نميدانم و براي آنها همين روايت را بيان ميكنم كه اگر عمل به وظيفه كنيد خودش به سراغ شما ميآيد.(9)
پرسش: وظايف ما در قبال حضرت مهدي در اين زمانه چيست؟
. نام حضرت مهدي(عج) را ترويج دهيد.
در قرآن آمده است: «... يا لَيْتَنِي اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِيلاً».
در اين جا، «سبيلاً» به طور نكره آمده است. برخي از مردم، در روز قيامت، هيچ چيز ندارند جز اين كه ميگويند: «ما، اسم بچهمان، حسن و حسين بود.» و همين نخ باريك، اينها را نجات ميدهد. اين «سبيلاً» يعني يك راه بسيار مختصر، مانند همين كه نام پسرش را «مهدي» مي گذارد.
نگوييد: «نام برادر من، مهدي است و برادر خانمام مهدي است، بنابراين، من نميتوانم نام پسرم را مهدي بگذارم.»! چه طور اگر برادرتان تلفن و تلويزيون و فريزر داشته باشد، نميگوييد، ديگر من نداشته باشم؟! چه اشكالي دارد كه در همهي خانهها، «فاطمه» باشد، «مهدي» باشد؟!
. موقوفات براي امام حسينعليه السلام و حضرت ابوالفضلعليه السلام زياد است، ولي دربارهي قرآن و امام زمان(عج) زياد نيست.
. براي كتابهايي كه مربوط به امام زمان(عج) است، كسي باني شود، مثلاً، چند هزار جلد كتاب بخرد و به افراد بدهد يا اين كه يك سري كتاب بخرند و ارزانتر بدهند.
. حديث داريم كه اگر چيزي ميخواهي براي بچهات بخري، شب جمعه بده كه او با كلمهي جمعه و ياد امام زمان(عج) آشنا شود.
. حديث تكان دهندهاي ديدم. امام زمان عليهالسلام فرمودند: «من، روزي صد بار شما را دعا ميكنم.».
خيلي بي انصافي است كه آقا، روزي صد مرتبه ما را دعا كند، ولي ما يك «اللهم كن لوليك» هم نگوييم!
. معلّم از دانشآموزان بخواهد يك انشا براي آقا(عج) بنويسند. ما، در ستاد اقامهي نماز، سه سال است اين كار را ميكنيم. امسال، ششصد هزار انشا نوشته بودند.
. هديهها و چشمروشنيها، كتابهايي دربارهي امام زمان(عج) باشد. هديهي هر كس، كتابي مطابق نيازش باشد.
. در همه مراسمها، نامي از امام زمانعليه السلام برده شود.
. چراغاني و جشنها را بايد به نسل نو منتقل كرد. اين خيلي مهم است.
. به مناسبت نيمه شعبان به فقرا و سالمندان كمك شود.
. نمايشگاه كتاب و نوار و فيلم، اختصاصي حضرت برپا شود.
. جمعه روز آقا است. تشكيل جلسات شرح دعاي عهد، ندبه و... كار با ارزشي است كه در اين روز ميتوان انجام داد.
. كانونهاي فرهنگي كه به اسم آقا است، ايجاد يا تقويت شود و...(10)
...................(پاورقي).................
) اين حكايت برگرفته از رواياتي است كه در كتاب ارزشمند كمال الدين و تمام النعمه اثر شيخ صدوق (متوفي سال 381 ه. ق) آمده و به وسيله خانم مينا هاشمي ترجمه و قبلاً در ماهنامه پاسدار اسلام، شماره 169، دي ماه 1374 به چاپ رسيده است.
) بشربن سليمان - كه كارش خريد و فروش برده بود - از فرزندان ابوايوب انصاري يكي از پيروان امام هادي و امام حسن عسكريعليهما السلام است. كه در «سُرّمَن رَي» يا سامّرا در همسايگي آنان به سر ميبرد و امام هاديعليه السلام احكام خريد و فروش برده، را به او آموزش داده بودند و تمام خريد و فروشهايش مطابق با موازين شرع صورت ميگرفت. تا جايي كه حتي از موارد شبهه ناك نيز در معاملات پرهيز مينمود.
) ملكاني، ياران «ملكا» كه در روم ظهور كرد و بر آن مستولي شد و بيشتر روم ملكاني هستند. «شهرستاني، الملل و النحل».
) احتمالاً در متن اصلي كلمهاي افتاده باشد زيرا در غير اين صورت در روايت تناقضي حاصل ميشود كه بايد آن را توجيه نمود، زيرا صاحب نامه امام هاديعليه السلام بودهاند نه امام حسن عسكريعليه السلام.
) سوره قصص (28): آيه 13. پس او را نزد مادرش برگرانيديم تا چشمان آن زن روشن گردد [و خطاب به او گفتيم ]غمگين مباش.
) سوره قصص (28): آيه 5. و ما بر آن هستيم كه بر مستضعفان روي زمين منت نهيم و آنان را پيشوايان سازيم و وارثان گردانيم. و آنها را در آن سرزمين، مكانت بخشيم و به فرعون و هامان و لشكريانش چيزي را كه از آن ميترسيدند نشان دهيم.
) اينكه فرمودهاند «حجت» قبل از خلق است، اشاره به اين دارد كه وجود ائمه عليهم السّلام اشرف و واسطه در ايجاد خلق و فيضرساني به هستي است. و اينكه فرمودهاند: حجت بعد از خلق است، منظور اين است كه حجت، غايتي است كه تمام جسمانيات به او منتهي ميشود.
) كساني كه طول عمر آنها زياد است.
) حضرت آيت اللّه حاج ميرزا علي آقا فلسفي از اساتيد بزرگوار حوزه علميه مشهد مقدس.
) حجت الاسلام قرائتي.
