تبليغاتX
خلوتگه دلدادگان/مذهبي - مقاله ای در رابطه با مهدویت (2)

خلوتگه دلدادگان/مذهبي

هر روز یک مطلب در رابطه با مهدویت...با ما همراه باشید

مقاله ای در رابطه با مهدویت (2)

داستان شيرين ولادت

------------------------

مكاتبه وانديشه شماره 16

داستان شيرين ولادت(1)

در راه وصال‏

سال 254 هجري قمري است. بشر بن سليمان در بازار برده فروشان بغداد كنجكاوانه به پيش مي‏رود(2) و در اين حال براي چندمين بار  صحنه واگذاري مأموريتي را كه از امام هادي‏عليه السلام بر عهده داشت، به خاطر مي‏آورد:

ساعاتي از شب گذشته بود كه دَرِ خانه به صدا در آمد. با سرعت به جانب در رفتم و چون در را گشودم، كافور - خادم أبي الحسن علي بن  محمدعليه السلام - را در مقابل خويش ديدم. او را فرستاده بودند تا مرا به سوي ايشان بخواند.

لباسم را پوشيدم و رفتم. چون بر ايشان وارد شدم، مشاهده كردم كه با پسر بزرگوارش أبا محمد، امام حسن عسكري‏عليه السلام و خواهر  گرامي‏اش - حكيمه - مشغول گفت‏وگو است؛ وقتي نشستم، فرمود:

اي بشر! تو از فرزندان انصاري و اين ولايت همواره در خاندان شما از پدران به پسرانشان به ارث خواهد رسيد؛ زيرا شما مورد اعتماد ما  خاندان رسالتيد و لذا من تو را به فضيلتي مشرّف مي‏سازم كه صاحبان همت‏هاي بلند از شيعه براي آن، از هم سبقت مي‏گيرند و آن برتري،  سرّي است كه تو را به آن آگاه مي‏سازم و اختيار مي‏دهدم تا كنيزي را بخري.

چون سخن امام به اين جا رسيد، قلم و كاغذ برداشت و شروع به نوشتن نامه‏اي به خط و زبان رومي كرد، و پايان آن را به مُهر خويش  مزيّن ساخت.

سپس كيسه‏اي زرد رنگ را كه در آن دويست و بيست دينار بود در آورد و فرمود:

اينها را بگير و رو به سوي بغداد آر! پيش از ظهر فلان روز، در بغداد خواهي بود، در جاده كنار رود فرات قدم گذار! پس چون به قايق‏هاي  اسيران و بخش فروش كنيزان، رسيدي در ميان فروشندگان چشم بگردان. و كيلان بني عباس در خريد كنيز و دسته‏هاي كوچكي از جوانان  عراق را مشاهده مي‏نمايي. سپس نزديك رو و در كنار برده فروشي كه عمربن يزيد نام دارد قرار گير، آن گاه صبر كن تا زماني كه كنيزي با  صفاتي چند را كه مي‏گويم بياورند:

دو لباس حرير ضخيم بر تن دارد. از كشف حجابش و از اين كه به او دست زنند مي‏پرهيزد و چون كسي قصد مي‏كند كه او را از وراي نقاب  نازكي كه بر چهره زده بنگرد نگاه خود را به جانبي ديگر مي‏چرخاند. با اين كار، صاحبش [عصباني شده ]او را مي‏زند و او با فرياد به زبان  رومي چيزي بر زبان مي‏راند. بدان كه او مي‏گويد: «واي از هتك حجابم!...».

  (عليهم السلام)  (عليهم السلام)  (عليهم السلام)

صداي همهمه تني چند از برده فروشان افكار بشر را از هم مي‏گسلد، بشر نظري به اطراف مي‏كند با خود مي‏گويد، درست همين جا است و  حال بايد عمربن يزيد برده فروش را پيدا كنم.

بشر نشاني عمر را مي‏پرسد تا اين كه بالاخره او را مي‏شناسد، نزديك شده، در كنارش مي‏ايستد. پس از ساعتي انتظار، كنيزي را با همان  صفاتي كه امام فرموده‏اند مي‏آورند.

بشر با خود مي‏انديشد: خدايا! چه مي‏بينم؟ لباس و رفتار همان است كه امام فرموده‏اند! گويي خود اين جا بوده و او را مشاهده نموده‏اند.  بهتر است جلو روم تا اطمينان بيشتر پيدا كنم.

بشر پيش مي‏آيد، خريداران قصد برداشتن پوشش سر كنيز و ديدن چهره‏اش را دارند وليكن كنيز، سرسختانه مقاومت مي‏كند و نمي‏گذارد و  حتي تير نگاه نظر كنندگان به صورتش را با برگرداندن چهره در هم مي‏شكند.

برده فروش، خشمگين از رفتار غريب كنيز، پيش رفته او را مي‏زند و كنيز آن چنان كه امام فرموده بودند، فريادي زده و به زبان رومي جمله‏ اي بر زبان مي‏راند.

خريداري با ديدن رفتار كنيز پيش آمده چنين مي‏گويد:

پاكدامني و حياي اين كنيز آن چنان شوق و رغبتي نسبت به او در من به وجود آورده كه حاضرم او را به سيصد دينار بخرم.

كنيز با زبان عربي فصيح پاسخ مي‏دهد:

اگر در لباس سليمان و بر تختي همچون تخت پادشاهي او ظاهر شوي، مطمئن باش كه در من ميلي نسبت به تو حاصل نخواهد شد. پس  مالت را حفظ كن. [و بيهوده آن را به هدر مده‏].

برده فروش به كنيز مي‏گويد:

نرگس! چاره‏اي نيست، به هر حال بايد تو را بفروشم.

نرگس پاسخ مي‏دهد:

عجله‏اي نيست، چاره‏اي نداري جز آن كه مرا به كسي بفروشي كه قلبم نسبت به امانتداري او تسكين يابد.

براي بشر با ديدن اين صحنه - كه قبلاً آن را مو به مو از زبان مبارك امام شنيده بود - شكي باقي نمي‏ماند كه درست آمده و نرگس همان  است كه مورد نظر امام بوده است. پس با خوشحالي به طرف عمربن يزيد رفته، آنچنان كه امام تعليمش داده بود، نامه را به او داده، مي‏گويد:

اين نامه يكي از بزرگان است كه آن را به زبان و خط رومي نگاشته و در آن كرم و وفا و جوانمردي و سخايش را وصف كرده است. اين  نامه را به كنيزت بده تا در اخلاق وي تأملي نمايد و اگر مايل باشد و رضايت دهد، من وكيلم، تا او را براي وي خريداري نمايم.

فروشنده، نامه را گرفته به نرگس مي‏دهد. كنيز نامه را مي‏گشايد. با خواندن آن، حالش به گونه‏اي شگفت دگرگون مي‏گردد و به شدت مي‏ گريد و به فروشنده‏اش مي‏گويد:

مرا به صاحب اين نامه بفروش و اگر چنين نكني قسم مي‏خورم كه خود را خواهم كشت.

بشر با خوشحالي رو به برده فروش نموده مي‏گويد او را به چند مي‏فروشي؟

طمع وجود فروشنده را پر ساخته. بشر بسيار چانه مي‏زند تا بالاخره او را به قيمتي كه امام در كيسه نهاده بود راضي مي‏كند.

آنگاه بشر كيسه را داده نرگس را مي‏خرد و رو به او مي‏گويد:

با من بيا تا به اتاقي كه اجاره كرده‏ام برويم تا زمان حركت فرا رسد.

نرگس با شادماني به دنبال بشر راه مي‏افتد. بشر غرق فكر است: اين ديگر چه جور كنيزي است؟ رومي است ولي به راحتي به زبان عربي  سخن مي‏گويد! از پوشش و حجابش شديداً محافظت مي‏كند و اجازه نمي‏دهد كسي به او دست بزند.

هر مشتري را از خود مي‏راند و فروشنده‏اش را مجبور مي‏سازد تا بگذارد خود، خريدارش را انتخاب نمايد و از همه بالاتر رغبت زيادي به امام  نشان مي‏دهد، آن چنان كه صاحبش را تهديد مي‏كند كه اگر او را نفروشد خود را خواهد كشت!

به اتاق اجاره‏اي رسيده‏اند. وارد اتاق مي‏شوند. بشر حركات نرگس را دقيقاً زير نظر دارد. نرگس مي‏نشيند و بلافاصله نامه امام را باز كرده  و مي‏بوسد و برگونه و چشمانش مي‏گذارد و چهره بر آن مي‏سايد.

بشر از شدت تعجب طاقت از كف داده، لب به سخن مي‏گشايد:

نامه‏اي را مي‏بوسي كه صاحبش را نمي‏شناسي؟!

نرگس آهي كشيده مي‏گويد:

براستي كه تو از شناخت فرزندان انبيا ناتوان و عاجزي! به گوش باش و قلبت را فارغ ساز تا داستان زندگيم را برايت باز گويم:

من مليكه دختر يشوعا پسر قيصر رومم. مادرم از فرزندان يكي از حواريان منتسب به وصي مسيح (شمعون) است.

سيزده ساله بودم كه پدر بزرگم (قيصر) قصد نمود مرا به همسري پسر برادرش در آورد. مجلس بزرگ و مجللي آراستند كه در آن سيصد  نفر از نسل حواريان و عالمان مسيحي و رهبانان، هفتصد نفر از بزرگان كشور و چهار هزار نفر از فرماندهان ارتش و ملوك و فرمانداران را  دعوت نمودند.

تختي را كه از انواع جواهر ساخته شده بود، در صحن قصر و بر بالاي بيش از چهل پله نصب نموده بودند.

چون داماد قصد بالا رفتن از تخت نمود و صليب‏ها او را احاطه نمودند و اسقف‏ها ايستاده ملازم او بودند و انجيل‏ها گشوده شد، ناگهان  صليب‏ها از بالا به زير افتاد و ستون‏ها فرو ريخت و داماد از بالاي تخت واژگون و بيهوش شد. اسقف‏ها رنگ باختند و از ترس به خود  لرزيدند و بزرگشان به پدر بزرگم گفت:

پادشاها! ما را از اين پيوند شوم معذور دار، چرا كه اين حادثه گواه بر زوال دين مسيح و مذهب ملكاني(3) است.

پدر بزرگم اين حادثه را شديداً به فال بد گرفت و به آنها گفت:

اين ستون‏ها را دوباره برپا سازيد و صليب‏ها را بالا بريد و پسر ديگر برادرم را بياوريد تا دخترم را به عقد او در آورم تا نحوست برادرش  را از شما بزدايم.

ولي چون چنين كردند همان بلا بر سر داماد دوم نيز آمد و مردم پا به فرار گذاشته هر كس به سويي گريخت. پدر بزرگم اندوهگين از اين  حادثه، برخاست و به قصرش بازگشت و پرده‏ها و تزيينات را جمع كردند.

نرگس پس از كمي مكث ادامه داد:

در همان شب در عالم رؤيا ديدم كه در قصر پدر بزرگم مجلسي برپا است، و در آن مسيح و شمعون و عده‏اي از حواريان شركت دارند و در  جايي كه جدم تخت عروسي را نصب كرده بود، منبري با شكوه و بلند گذاشته بودند. در اين حال محمدصلي الله عليه وآله و عده‏اي همراه و  جمعي از پسرانش داخل مجلس گشتند. مسيح، سراسيمه به استقبال آنان شتافت و مشتاقانه آغوش به روي ايشان گشود.

پيامبر اسلام‏صلي الله عليه وآله  به او فرمود:

اي روح اللَّه! من نزد تو آمده‏ام تا از وصي‏ات - شمعون - دخترش مليكه را براي اين پسرم خواستگاري كنم و با دست به ابي محمدعليه  السلام [پسر(4)] صاحب اين نوشته اشاره فرمود.

پس مسيح به شمعون نگريست و فرمود:

شرافت و بزرگي به تو روي آورده و با پيامبر آخرين‏صلي الله عليه وآله خويشاوند خواهي شد.

شمعون گفت: به ديده منّت مي‏پذيرم.

چنين بود كه در خواب، محمدصلي الله عليه وآله از منبر بالا رفت و خطبه عقد را جاري ساخت و مرا به همسري پسرش در آورد و مسيح‏ عليه السلام و پسران محمدصلي الله عليه وآله و حواريان بر اين عقد شهادت دادند.

با ديدن اين خواب، در قلبم علاقه و محبتي وصف ناشدني نسبت به امام حسن بن علي‏عليه السلام احساس كردم، اما مي‏ترسيدم كه خوابم را  با پدر يا پدربزرگم در ميان گذارم، چرا كه مي‏ترسيدم آنان مرا بكشند.

در اثر دوري از محبوبم نمي‏توانستم غذايي تناول كنم يا آبي بنوشم تا آن كه از شدت ضعف به بيماري سختي دچار شدم. پدر بزرگ همه  پزشكان را بر بالينم حاضر نمود. ولي هيچ يك نمي‏دانستند راه درمان اين مرض چيست؟ بيماريم به طول انجاميد تا آن كه پدر بزرگم به من  گفت تا هر چه را كه مايل به انجامش هستم بگويم تا آن را محقق سازد، شايد در سير بيماريم اثري مثبت گذاشته، شفا يابم.

در مقابل خواسته‏اش، به او گفتم:

پدر بزرگ! من درهاي بهبودي را بر خود بسته مي‏يابم اما اگر سختي را از زندانيان و اسيران مسلمين برداري و زنجير از آنان بگشايي و به  آنان صدقه داده، رهايشان سازي اميدوارم كه مسيح و مادرش‏عليهما السلام سلامتي و شفا را ارزانيم دارند.

جدم بلافاصله پذيرفت و دستور داد تا چنين كنند. اين كار علايم بهبودي را در من آشكار ساخت به گونه‏اي كه ميل به غذا پيدا كردم و سير  بهبودي من موجب خشنودي و سرور پدر بزرگم گشت. و او را واداشت تا بر مهر و شفقت و احسان به اسيران بيفزايد. پس از چهار شب،  سرور زنان عالم را ديدم كه به عيادتم آمده و مريم دختر عمران و هزار حوريه بهشتي نيز ملازم اويند.

مريم‏عليها السلام رو به من فرمود:

اي مليكه! اين بانوي بزرگوار، زهراي اطهرعليها السلام، سرور زنان عالم و مادر همسرت ابي محمدعليه السلام است.

چون ايشان را شناختم دست به دامنش آويختم و به شدت گريستم و از فراق ابي‏محمدعليه السلام به ساحت مقدسش شكوه بردم.

زهراعليها السلام فرمود:

پسرم ابي محمد تو را در حالي كه مشرك به خدا و بر دين نصارايي زيارت نخواهد كرد. خواهرم مريم نيز از ديني كه تو داري به خداي  تعالي تبري جسته است. اگر رضاي پروردگار و مسيح و مريم را خواستاري و مي‏خواهي به زيارت ابي محمد نايل شوي، بايد بر وحدانيت  كردگار و پيامبري پدرم محمدصلي الله عليه وآله شهادت دهي.

كسب رضاي خدا و عشق و شوق ديدار محبوب، مرا بر آن داشت تا دستورش را گردن نهم و اين چنين بود كه در عالم رؤيا به اسلام روي  آوردم. آنگاه بانويم زهراعليها السلام مرا به سينه خود چسباند و زيارت آن آفتاب حُسن را بر من وعده فرمود.

[سحرم دولت بيدار به بالين آمد

گفت برخيز كه آن خسرو شيرين آمد

مژدگاني بده اي خلوتي نافه گشاي‏

كه ز صحراي ختن آهوي مشكين آمد

مرغ دل باز هوا خواه كمان ابرويي است‏

اي كبوتر نگران باش كه شاهين آمد]

بعد از آن كه در خواب مسلمان شدم، شب بعد ابي محمدعليه السلام را در خواب ديدم. گويي به او گفتم: محبوب من! بعد از آن كه تمام وجودم  را از عشق خويش سرشار نمودي، از من دوري جستي؟!

پس آن سرچشمه مهر و وفا فرمود:

تأخير من در آمدن به ديدنت، تنها به خاطر شرك تو بوده است و حال كه اسلام آورده‏اي، هر شب در خواب با تو ديدار خواهم داشت تا زماني  كه خداوند در بيداري ما را به هم رساند.

بشر بن سليمان با شگفتي بسيار مي‏گويد:

عجب حكايت جالب و حيرت آوري! اما نگفتي كه چگونه از آن قصر شاهي و دم و دستگاه در روم به بازار برده فروشان در بغداد راه يافتي؟!

نرگس پاسخ مي‏دهد:

يكي از شب‏هايي كه در خواب، مولايم به ديدارم آمده بود به من خبر داد كه پدر بزرگم به زودي سپاهي را براي كارزار با مسلمانان مهيّا  خواهد ساخت و تاريخ دقيق آن را هم مشخص ساخت.

آن گاه براي آن كه راه وصال را بر من بنماياند، مرا امر فرمود تا در لباس خدمتكاران و به طور ناشناس از قصر خارج شده و از راهي كه  مشخص نمودند خود را به پيشاپيش سپاه اسلام برسانم تا به اسارت درآيم و به سرزمين مسلمانان منتقل گردم. من نيز چنين كردم تا حال  كه تو، به امر امام مرا خريدي و قصد داري به بارگاه ملكوتي آن جان جانان ببري.

بشر: اما نرگس خاتون! چرا صاحبت تو را نرگس صدا مي‏كرد در حالي كه مي‏گويي نامت مليكه بوده است.

نرگس پاسخ مي‏دهد:

اين اسمي است كه من براي خودم انتخاب نمودم، زيرا در تمام اين مدت شخصيت خود و انتساب خويش به قيصر روم را پنهان مي‏ساختم و  وقتي صاحبم از اسمم جويا شد، ادعا كردم كه نامم نرگس است.

بشر: من با سؤال‏هاي پي در پي ملولت ساختم وليكن از اين ماجراي شگفت، براي من تنها يك نقطه ابهام باقي است و آن اين كه چگونه مي‏ تواني به عربي به راحتي سخن گويي؟

نرگس: جدم بسيار دوست داشت كه من زبان‏هاي خارجي را فرا گيرم. لذا زني مترجم را هر صبح و شام به نزدم مي‏فرستاد تا زبان عربي را  آموزشم دهد تا آن كه به تدريج توانستم به آن تكلم كنم و بر آن مسلط گردم.

بشر دست‏ها را به سوي آسمان مي‏گشايد و مي‏گويد:

اللَّه اكبر، خداوندا! براستي كه تو آيات و نشانه‏هايت را به روشني در ميان مردم برافراشتي تا براي كسي بهانه‏اي براي انكار تو و انحراف  از راهت باقي نماند!

الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي هَدانا لِهذا وَ ما كُنَّا لِنَهْتَدِيَ لَوْ لا أَنْ هَدانَا اللَّهُ، رَبَّنا لا تُزِغْ قُلُوبَنا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنا وَ هَبْ لَنا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً إِنَّكَ أَنْتَ الْوَهَّابُ.

حق نيز چنين است. امامي كه ولايت ظاهري و باطني مردم را بر دوش دارد و الگوي تمام عيار اسلام و قرآن است، بايد به علوم غيب و اسرار  جهان آگاه باشد و اين نوري است كه خداوند تعالي از علم بيكران خويش، بر دل اين خاندان پاك تابانده است.

بشر در حالي كه بر مي‏خيزد، به نرگس مي‏گويد:

بسيار خوب، من از حجره خارج مي‏شوم تا تو به راحتي نان و خرمايي را كه در آن دستمال پيچيده‏ام و در كنار اتاق نهاده‏ام تناول نمايي و  پس از قدري استراحت حركت نماييم كه ساعتي بيشتر به حركت كاروان نمانده است.

  (عليهم السلام)  (عليهم السلام)  (عليهم السلام)

در خلوت يار

نرگس و بشر در خدمت امام هادي‏عليه السلام نشسته‏اند.

امام رو به نرگس كرد و فرمود: خداوند عزت اسلام و ذلت نصرانيت و بزرگي مقام اهل بيت محمدصلي الله عليه وآله را چگونه بر تو  نماياند؟

نرگس پاسخ مي‏دهد: اي پسر رسول خداصلي الله عليه وآله! چگونه چيزي را وصف نمايم كه شما به آن داناتر از منيد؟

مي‏خواهم به تو بخششي نمايم، كداميك را بيشتر مي‏پسندي: ده هزار درهم پول يا مژده افتخاري جاودانه؟

البته شرف را مي‏خواهم.

پس تو را به فرزندي بشارت مي‏دهم كه شرق و غرب عالم از آن او است و زمين را آن چنان كه از ستم آكنده گشته، از عدل و داد سيراب  خواهد ساخت.

نرگس در حالي كه از شوق و شور سر از پا نمي‏شناسد عرض مي‏كند: از چه كسي؟

در فلان شب و فلان تاريخ، رسول خداصلي الله عليه وآله تو را از چه كسي خواستگاري كرد؟

از مسيح و جانشين او (شمعون).

مسيح و وصيش تو را به عقد چه كسي اجازت دادند؟

عقد پسر تو ابي محمدعليه السلام.

آيا او را مي‏شناسي؟

اشك در چشمان نرگس موج مي‏زند و عرض مي‏كند:

آيا از شبي كه به دست سرور زنان عالم مادرش، زهراي مرضيه‏عليها السلام اسلام آوردم، شبي بوده است كه او را زيارت نكرده باشم؟

امام به خادم خود رو كرده مي‏فرمايند: كافور! خواهرم حكيمه را به اين جا بخوان.

كافور: مولايم به ديده منت دارم.

زمان زيادي نمي‏گذرد كه حكيمه وارد اتاق مي‏شود: «السلام عليك يا مولاي يا أبالحسن يا بن رسول اللَّه!».

امام بر مي‏خيزد و دست بر گردن خواهر انداخته، مدت زيادي در گوش او رازهايي را بيان مي‏دارد. سپس مي‏فرمايند:

اي دختر رسول خداصلي الله عليه وآله! نرگس را به منزل ببر و واجبات و احكام را به او بياموز كه او همسر ابي محمد و مادر قائم‏عليه  السلام است.

حكيمه: مولايم امرتان مطاع است، آن گاه او به نرگس مي‏گويد: دخترم برخيز و همراه من بيا. نرگس برخاسته، همراه حكيمه از اتاق خارج  مي‏شود.

  (عليهم السلام)  (عليهم السلام)  (عليهم السلام)

نويد صبح‏

[نفس باد صبا مشك فشان خواهد شد

عالم پير دگر باره جوان خواهد شد

ارغوان، جام عقيقي به سمن خواهد داد

چشم نرگس به شقايق نگران خواهد شد]

حكيمه وارد خانه امام حسن عسكري‏عليه السلام شده است. نرگس به پيشبازش مي‏آيد.

نرگس با شادي مي‏گويد: السلام عليكِ يا بنت رسول الله.

حكيمه: و عليك السلام و رحمة اللَّه و بركاته.

نرگس در حالي كه خم مي‏شود تا كفش‏هاي حكيمه را در آورد: خانمم! كفشهايتان را به من بدهيد.

حكيمه او را مي‏گيرد و بلند مي‏كند: نه تو سرور و سالار مني! به خدا سوگند نمي‏گذارم كفشهايم را در بياوري يا آن كه خدمتي ديگر برايم  انجام دهي. اصلاً اين منم كه بايد در خدمتت باشم و با اين كار برديده منت نهم.

نداي دلنشين امام حسن عسكري‏عليه السلام آن دو بانو را متوجه خويش مي‏سازد كه فرمود: عمه جان! خداوند تو را پاداش نيكو دهد.

حكيمه آن روز را تا غروب نزد امام مي‏ماند.

نزديك‏هاي غروب حكيمه رو به خدمتكار امام مي‏فرمايد: چادرم را بياور كه مي‏خواهم به خانه باز گردم.

امام: عمه! امشب را در خانه ما بمانيد كه خداوند امشب فرزندي ستوده را ارزانيمان خواهد ساخت كه حجت حق بر زمين خواهد بود و خداوند  به وسيله او زمين مرده را زنده خواهد ساخت.

حكيمه مي‏پرسد: مادرش كيست؟

امام: نرگس.

حكيمه با تعجب: ولي... نرگس كه باردار نيست!!

امام با اطمينان مي‏فرمايد: اين خبري است كه من به تو داده‏ام [پس به صحّت آن اطمينان داشته باش‏].

حكيمه: بسيار خوب امر امر تو است امشب مي‏مانم.

و آن گاه به طرف اتاق نرگس مي‏رود. اما چيزي نمي‏گذرد كه با تعجبي مضاعف به اتاق امام باز مي‏گردد و مي‏گويد:

من هيچ گونه نشاني از حمل و بارداري در او نديدم.

امام تبسمي كرده، مي‏فرمايند:

وقتي كه فجر صادق فرا رسد، اين حمل بر تو آشكار خواهد شد. نرگس همچون مادر موسي‏عليه السلام است كه حملش آشكار نگشت و هيچ  كس تا زمان ولادت ايشان از آن با خبر نشد؛ زيرا فرعون شكم‏هاي زنان باردار را در جستجوي موسي‏عليه السلام مي‏شكافت و اين فرزند نيز  همچون موسي چنين دشمناني دارد.

حكيمه: گواهي مي‏دهم كه كليدهاي دانش در دستان پاك شما است، شهادت مي‏دهم آنچه مي‏گويي محقق خواهد شد. پس به انتظارش خواهم  نشست.

آن گاه نزد نرگس باز مي‏گردد.

نرگس: عمه جان چه اتفاقي افتاده است؟

حكيمه: دخترم، خداي تعالي امشب به تو پسري خواهد بخشيد كه آقاي دنيا و آخرت است.

نرگس پاسخ مي‏دهد: سرورم! هيچ گونه احساس حمل ندارم، و سپس برخاسته و مي‏رود.

حكيمه پس از نماز عشا و صرف شام به رختخواب رفته مي‏آرامد.

  (عليهم السلام)  (عليهم السلام)  (عليهم السلام)

فجر صادق‏

[مژه‏اي دل كه مسيحا نفسي مي‏آيد

كه ز انفاس خوشش بوي كسي مي‏آيد

از غم هجر مكن ناله و فرياد كه دوش‏

زده‏ام فالي و فرياد رسي مي‏آيد

كس ندانست كه منزلگه معشوق كجاست‏

اين قدر هست كه بانگ جرسي مي‏آيد]

نيمه‏هاي شب است، حكيمه بر مي‏خيزد و پس از وضو مشغول خواندن نماز شب مي‏شود، در فاصله نمازهايش بر بالين نرگس - كه در  خواب است - قرار مي‏گيرد و با دقت به او نگاه مي‏كند و چون او را آرام و بدون كوچكترين نشاني از حاملگي و زايمان مي‏بيند، به جايگاه  نماز خويش باز مي‏گردد.

نماز كه تمام مي‏شود باز مدتي بالاي سر نرگس مي‏نشيند و او را مي‏نگرد و سپس به بستر رفته دراز مي‏كشد، اما خواب در ديدگان منتظر و  مشتاق حكيمه جايي ندارد. مي‏نشيند، به نرگس مي‏نگرد، باز دلش قرار ندارد. در كنار نرگس مي‏نشيند ولي چون از انتظار حاصلي نمي‏چيند،  در بستر خويش مي‏آرامد....

نرگس از خواب بيدار مي‏شود. حكميه با التهاب نشسته مي‏گويد:

هان! دخترم، چه شده است؟

نرگس با آرامش مي‏گويد: سلام عمه جان، براي اقامه نماز شب برخاسته‏ام.

حكيمه انگشت تعجب بر دهان گرفته با خود مي‏انديشد: خداوندا! طلوع فجر نزديك است. از جانبي برادر زده‏ام - كه هرگز دروغي از او شنيده  نشده - مرا به تولد فرزندش بشارت داده و از طرف ديگر نرگس، حتي كوچكترين نشاني از حمل با خود ندارد تا چه رسد به زايمان!

وقتي نرگس نماز شب را خواند، دوباره به بستر خويش بازگشت و آرميد.

اما خدا مي‏داند كه در دل حكيمه چه مي‏گذرد. چشم از نرگس بر نمي‏دارد گاه به پهلو دراز كشيده گاه در بستر مي‏نشيند، گاه راه مي‏رود و گاه  در كنار نرگس قرار مي‏گيرد و نرگس همچنان آرميده است. حكيمه با نگراني و بي تابي به حياط مي‏رود، آسمان را مي‏نگرد: آه خداي من! فجر  اول همچون دُم گرگ كرانه آسمان را فرا گرفته و خبر از نزديكي دميدن فجر صادق دارد.

با عجله به اتاق باز مي‏گردد و متعجبانه مشاهده مي‏كند كه نرگس بدون حتي كوچكترين حركت، در خوابي عميق است. اين جا است كه شك،  حكيمه را با خود همراه مي‏سازد. اما اين همراهي طولي نمي‏كشد؛ زيرا امام حسن عسكري از اتاق مجاور مي‏فرمايد:

عمه جان! عجله نكن! وقوع آنچه كه به تو خبر دادم نزديك است.

نفس در سينه حكيمه حبس شده است. براي آن كه آتش التهابش را خاموش سازد به قرآن روي مي‏آورد، سوره «الم سجده» را قرائت مي‏كند  و پس از آن مشغول تلاوت «يس» مي‏شود. تلاوت سوره پايان نيافته كه ناگهان نرگس از خواب مي‏پرد. حكيمه به سويش مي‏شتابد و او را  در آغوش گرفته سرش را به سينه مي‏چسباند.

از اتاق مجاور، امام مي‏فرمايند: براي نرگس انا انزلناه في اليلة القدر را قرائت نما

حكيمه بلافاصله اطاعت كرده، سوره راه قرائت مي‏كند و چون به پايان مي‏رسد، مي‏پرسد: آيا چيزي احساس مي‏كني؟

نرگس پاسخ مي‏دهد: بله عمه جان! آنچه را مولايم به شما خبر داده بود احساس مي‏كنم.

حكيمه قرائت «انا انزلناه» را از سر مي‏گيرد كه ناگهان جنين مبارك از بطن نرگس با او همنوا مي‏شود و پس از قرائت سوره بر عمه سلام  مي‏دهد!

حكيمه از شدت بهت از آنچه شنيده، فرياد مي‏كشد.

امام حسن عسكري‏عليه السلام مي‏فرمايند:

از كار خداي تعجب مكن كه خداوند تبارك و تعالي ما امامان را در كودكي به حكمت گويا مي‏سازد و در بزرگسالي حجت خود در زمينش  قرارمان مي‏دهد.

هنوز اين سخنان به پايان نرسيده كه نرگس از نظر حكميه پنهان و غيب مي‏شود، مانند آن كه حجابي بين او و نرگس افتاده باشد.

حكيمه وحشت زده فرياد مي‏كشد و به طرف امام مي‏دود.

امام با همان آرامش هميشگي مي‏فرمايند: عمه جان! باز گرد كه چون برگردي نرگس را در جايي كه قبلاً بود خواهي يافت.

حكيمه حيرت زده و بنا به امر امام به اتاق باز مي‏گردد كه ناگهان احساس مي‏كند اتاق را نور خيره كننده‏اي فرا گرفته است. نوري كه از  نوزادي ساطع مي‏شود كه چهره و مواضع سجده را بر خاك نهاده است و مسيح وار لب به سخن گشوده چنين مي‏گويد:

«أَشْهَدُ أَنْ لا اِلهَ اِلاَّ اللَّهُ وَ اَنَّ جَدّي‏ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّه وَ اَنَّ أبي‏ أَميرَالْمُؤْمِنينَ...» و يك يك امامان را مي‏شمارد تا به نام خود مي‏رسد آن گاه مي ‏فرمايد:

خداوندا! آنچه را كه به من وعده فرموده‏اي محقق ساز. كارم را به انجام رسان و قدم‏هايم را استوار ساز و زمين را توسط من از قسط و داد  پر ساز!

[ستاره‏اي بدرخشيد و ماه مجلس شد

دل رميده ما را رفيق و مونس شد

نگار من كه به مكتب نرفت و خط ننوشت‏

به غمزه مسأله‏آموز صد مدرّس شد]

امام حسن‏عليه السلام با شادماني مي‏فرمايند:

عمه! كودكم را بپيچان و نزد من آر.

حكيمه نوزاد را كه در پاكي و نظافت، گل را به رشك مي‏كشاند در پارچه‏اي قرار داده، خدمت امام مي‏آورد و چون در مقابل امام مي‏ايستد، نوزاد  بر پدر سلام مي‏دهد.

امام حسن‏عليه السلام با تبسم شيرين خود، كودك را در آغوش مي‏كشند و زبان مبارك را در دهان وي قرار مي‏دهند. سپس مي‏فرمايند:  كودكم را به مادرش بسپاريد تا شيرش دهد و دوباره او را نزد من آوريد.

صبح هنگام حكيمه براي عزيمت به خانه آماده شده است، براي وداع به حضور امام مي‏رسد. مي‏خواهد تا يك بار ديگر ديده از جمال نوزاد  خجسته، روشن سازد. پرده‏اي را كه در پس آن نوزاد را خوابانيده بودند مي‏گشايد و ليكن نوزاد نيست.

حكيمه با تعجب به امام حسن‏عليه السلام مي‏گويد: فدايت شوم، آقا كجايند؟!

امام با طمأمينه مي‏فرمايند: عمه جان! او را به كسي امانت داديم كه مادر موسي، موسي را به او سپرد.

نرگس با شنيدن اين جمله، بر وصالي كه خيلي زود به فراغ مبدل گشت مي‏گريد.

[اي غايب از نظر به خدا مي‏سپارمت‏

جانم بسوختي و زجان دوست دارمت‏

تا دامن كفن نكشم زير پاي خاك‏

باور مكن كه دست زدامن بدارمت‏

خواهم كه پيش ميرمت اي بي وفا طبيب‏

بيمار باز پرس كه در انتظارمت‏]

امام حسن عسكري‏عليه السلام مي‏فرمايند:

آرام باش كه اين فرزند تنها از سينه تو شير مي‏نوشد و آن چنان كه موسي‏عليه السلام به مادرش باز گشت، دوباره به تو باز خواهد گشت  و اين همان فرموده الهي است كه: «فَرَدَدْناهُ إِلي‏ أُمِّهِ كَيْ تَقَرَّ عَيْنُها وَ لا تَحْزَنَ»(5)

نرگس با شنيدن اين سخنان آرام مي‏گيرد. پس امام به حكيمه رو كرده مي‏فرمايند:

عمه جان! هفتمين روز تولد پسرم [براي ديدنش‏] به نزد ما بيا.

حكيمه خدا حافظي نموده به خانه باز مي‏گردد...

  (عليهم السلام)  (عليهم السلام)  (عليهم السلام)

... روز هفتم است. اين هفت روز بر حكيمه بسيار طولاني و سخت گذشت. لحظه‏اي صورت قائم آل محمدعليه السلام را فراموش نمي‏سازد و  حال از شوق ديدار آن كودك الهي سر از پا نمي‏شناسد. گويي در وجودش زهرا و علي‏عليهما السلام را مي‏ديد. گويي اين كودك عصاره آباء  طاهرينش بود. گويا اين كودك از هر يك از ستارگان درخشان آسمان ولايت نشاني با خود حمل مي‏كرد:

از علي شجاعت، از حسن حلم، از حسين قيام، از سجاد عبادت، از باقر علم، از صادق صداقت، از كاظم فرو خوردن خشم، از رضا غربت، از جواد  جود، از هادي روشن گري و از پدر تقيه. و ايثار و فداكاري زهرا نيز جلابخش تمامي اين‏ها است.

آري، حكيمه امروز به ديدار عصاره تقوا و فضيلت و علم و ولايت مي‏رود.

چون به خانه برادر زاده وارد مي‏شود بر در اتاق امام ايستاده سلام مي‏دهدو مي‏نشيند. امام مي‏فرمايند: پسرم را نزد من بياور.

حكيمه خرسند از اين اجازه با اشتياق به طرف جايگاه كودك مي‏شتابد و نگاه بر خورشيد رويش مي‏دوزد و او را - در حالي كه در پارچه‏اي  قرار دارد - در آغوش گرفته خدمت امام مي‏آورد.

امام همان گونه كه هفت روز پيش اسرار درون خويش را از طريق زبان پاك خويش به نوزاد منتقل ساخت، اينك نيز زبان در كام كودك نهاده  است و آن فرزند والامقام، زبان پدر را آن چنان مي‏مكد كه گويي شير يا عسل مي‏نوشد.

سپس امام مي‏فرمايند: پسرم! سخن گوي.

يك بار ديگر دهان شِكَر ريز كودك به ذكر شهادتين و صلوات بر پدران بزرگوارش‏عليهم السلام گشوده مي‏گردد و چون به نام پدر مي‏رسد  اين آيه را تلاوت مي‏فرمايد:«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ (عليهم السلام) وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَي الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِينَ (عليهم السلام) وَ  نُمَكِّنَ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ وَ نُرِيَ فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ جُنُودَهُما مِنْهُمْ ما كانُوا يَحْذَرُونَ».(6)

ب. پاسخ به سه پرسش درباره حضرت مهدي‏عليه السلام از ديدگاه ملاصدرا

. اضطرار به وجود حجّت از ديدگاه ملاصدرا

تفسير و تحليل واقعي معناي «حجت» و به عبارت ديگر تصوّر صحيح آن، زير بناي تصديق ضرورت آن در نظام آفرينش است، بدون فهم  صحيح معناي حجّت و درك معناي «حُجيّت امام و نبي»، نمي‏توان به ضرورت يا عدم ضرورت آن حكم كرد. بنابراين لازم است به صورت  مختصر، معناي حجت را توضيح دهيم.

معناي حجّيت امام‏

ملاصدرا(ره) در بيان اين نكته مي‏نويسد:

انسان در آغاز تولد خود، حيواني بسان حيوانات ديگر است كه جز خوردن و آشاميدن نمي‏داند؛ سپس با رشد جسم بقيه صفات نفس از  شهوت و غضب برايش حاصل مي‏شود. تا اين جا انسان، حيوان راست قامت است و از بقيه حيوانات تمايزي ندارد.

بدين جهت، اين انسان نه مستحق ثواب است و نه مستحق عقاب؛ چرا كه شقاوت، عدم ملكه است و تا سعادت تصور نشود و امكان نيابد، آن  هم معنا نمي‏يابد.

حيوان مستوي القامه، به واسطه حجت به حيات انساني قدم مي‏گذارد و در مسير ثواب و عقاب قرار مي‏گيرد، نقش و معناي حجّت در زندگي  اين است كه انسان را وارد زندگي و حياتي فراتر از حيات حيواني مي‏كند.

حجت بودن امام، به معناي اين است كه بدون او، ثواب و عقاب منتفي است و ثواب و عقاب؛ يعني، فعليّت يافتن قواي انساني. بر اين اساس  امام ملاك و عامل فعليّت يافتن انسان است و بدون او، حيات انساني قابل تصور نيست.

ضرورت حجّت‏

با چه دلايلي اثبات مي‏شود كه وجود حجّت در حيات بشر، امري ضروري است؟

ملاصدرا(ره) براي اثبات اين نكته ادّله و شواهد عقلي و نقلي متعددي بيان مي‏كند كه در دو حوزه جداگانه بررسي مي‏شود:

الف. دلايل عقلي‏

. علّت غايي‏

يعني علّت غايي گر چه در سلسله وجود، مؤخّر باشد امّا فاعليّت فاعل به آن بستگي دارد. به عبارت ديگر نظام هستي براي انسان كامل خلق  شده است و اين سخن حكيمانه شيخ الرئيس، از منبع وحي برخاسته كه: «الحمدللَّه الذي خلق الانسان و خلق من فضالة طينته ساير الاكوان؛  خداي را سپاس كه انسان (كامل) را خلق كرد و از فزوني طينت او، ساير كائنات را خلق نمود.»

چرا كه تمام هستي، ظِلّ و سايه وجودي انسان كامل محسوب مي‏شود: «لان النبات ظل نباتيتّه و السباع و البهائم اظلال غضبه و شهوته و  الشيطان ظل نكراه و مكيدته؛ يعني گياهان ظلّ و زيرمجموعه نباتيت انسان كامل‏اند و درندگان ظلّ غضب او و چهارپايان ظلّ شهوت او و  شيطان ظلّ مكر و كيد او مي‏باشد».

بر اين اساس اگر علّت غايي نباشد، فاعليّت نمي‏يابد و فعل نيز بدون علّت غايي وجود و بقايي ندارد. ملاصدرا(ره) ضمن تأكيد بر اين مهم،  ضرورت وجود امام را بدين جهت موجّه مي‏داند و قائل است كه اين ضرورت را در وراي احتياج مردم به راهنمايي امام، بايد در نيازمندي تمام  هستي به وجود امام جست.

قوام زمين و آسمان و كلّ هستي، به جهت وجود عنصري امام است و وجود امام، علّت غايي وجود هستي است. بر اين اساس حتّي يك لحظه،  هستي بدون امام و انسان كامل باقي نمي‏ماند و اين نكته مفاد حديث شريف ذيل است كه امام باقرعليه السلام فرمود: «لَو اَنَّ الاِْمامُ رُفِعَ مِنَ  الاَْرْضِ ساعَةً لَماجَتْ بِاَهْلِها»

. برهان امكان اشرف‏

مفاد برهان امكان اشرف اين است كه: وجود يافتن موجودات و فيض‏گيري آنها از منبع فياض علي الاطلاق، از طريق موجود اشرف است.

مقصود از طرح اين بحث، تقرير برهان امكان اشرف نيست؛ بلكه نكته قابل توجّه تطبيق آن بر امامان معصوم‏عليهم السلام و استفاده  ضرورت حجّت از آن مي‏باشد. طبق اين بيان، آنان موجودات اشرف هستي و علّت و مجراي فيض دهي به تمام كائنات‏اند، وجود آنها حاكي از  موجود اشرف و ضرورت آن در هستي است. بنابراين وجود انسان كامل و حجت و امام، ضرورت هستي است.

اشكالي كه مهم به نظر مي‏رسد، در تطبيق اين قاعده بر امامان معصوم‏عليهم السلام است؛ چرا كه ما در اين استدلال، وجود آنان را اشرف از  ساير موجودات - و لو بقيّه انسان‏ها - دانسته‏ايم و روشن است منظور از اشرف بودن، اشرف فلسفي و وجودي است؛ يعني، موجود اشرف با  موجود اخس، بايد فرق كند و مي‏دانيم افراد نوع واحد، مثل يكديگرند و تقدّمي بر يكديگر ندارند.

از اين رو تقدّم و اشرف بودن ائمه‏عليهم السلام بر ساير انسانها، اشكالي است كه در تطبيق اين قاعده به نظر مي‏رسد. يعني اگر وجود نبات  را اخس [پست‏تر] از وجود حيوان مي‏دانيم، صحيح است، امّا چطور مي‏توان فردي از حيوان را اخس از فرد ديگر دانست و وجود ديگري را  شديدتر و اشرف تلقّي كرد.

حلّ اين نكته بسيار كارگشا است و تطبيق امكان اشرف را خالي از اشكال مي‏كند.

ملاصدرا(ره) اين مهمّ را بيان و مشكل آن را بر طرف نموده است. وي متذكر اين نكته مهم مي‏شود كه مماثلت امامان و بقيّه انسان‏ها، صرفاً  در جسم و وجود عنصري آنان است و بر حسب عالم روحانيت، آنان از شجره و مقوله ديگري‏اند.

ملاصدرا مي‏نويسد:

«اگر كسي بگويد امام و ساير مردم از نوع واحدند و افراد نوع واحد، متماثل‏اند و بر اين اساس تقدمي بر يكديگر ندارند و برهان امكان اشرف  تطبيق نمي‏كند؛ در پاسخ مي‏گوييم:مماثلت بين افراد بشر بر حسب ماده بدني و نشأه طبيعي است؛ قبل از آنكه نفوس ساده از قوهّ به فعليّت  برسند، اما بر حسب نشأه روحاني، اين گونه نيست و مماثلتي در كار نمي‏باشد.

بر حسب نشأه روحاني، انسان داراي جنس و انواع كثيره‏اي است و اين كه قرآن به پيامبر اكرم‏صلي الله عليه وآله مي‏فرمايد: بگو من بشري  مثل شما هستم، به اعتبار نشأه طبيعي و مادّه بدني است؛ ولي به اعتبار وجود نوراني و روحاني، نوع امام و نبي ممتاز از ساير انواع  انساني و اشرف از آنها است؛ چنان كه نوع انسان از ساير حيوانات اشرف است. بر اين اساس و با اين توضيح مي‏توان گفت، امامان‏عليهم  السلام ممكنات اشرفي هستند كه واسطه در خلقت هستي مي‏باشند. اين گونه است كه «بكم فتح الله» و «السابقون دهراً» فهميده مي‏شود. پس  اينكه معصومين‏عليهم السلام فرموده‏اند: «نحن السابقون اللاحقون»(7)؛ يعني، به واسطه روحانيت كليّه، ايشان وسايط فيض هستي‏اند و  هستي محتاج آنان است و در اين صورت، ضرورت «حجّت» فهميده مي‏شود.

. طول عمر حضرت‏

يكي از شبهاتي كه مخالفان و منكران وجود اقدس حضرت مهدي - عجّل الّله تعالي فرجه الشّريف - كراراً مطرح مي‏كنند، مسأله طول عمر  حضرت است و گاه متفكّرانه مي‏گويند: با اصول علمي و طبّي سازگار نيست كه انساني، عمري به اين درازي داشته باشد؟ ملاصدرا(ره)، با  طرح اين شبهه، به پاسخ آن مي‏پردازد:

از نظر وي اوّلاً، اين شبهه علمي نيست و فقط صرف استبعاد و بعيد بودن است؛

ثانياً، وجود معمّرين(8) در دوره‏هاي گذشته، بهترين دليل بر امكان طول عمر است.

ثالثاً، دلايل پزشكي موافق با طول عمر است.

در اينجا ملاصدرا(ره) به اين نكته مي‏پردازد كه علّت مرگ چيست و چرا يك انسان مي‏ميرد؟

وي مي‏نويسد: دو نوع مرگ قابل تصور است، مرگ  اخترامي و مرگ طبيعي. «مرگ اخترامي» محلّ بحث نيست، چون علّتي خارجي مرگ را  ايجاد كرده است. امّا علّت «موت طبيعي» چه مي‏تواند باشد؟

ملاصدرا در باب علّت موت طبيعي معتقد است: هر قوّه‏اي از قواي بدني غايتي دارند كه نهايت آن محسوب مي‏شود. همين طور نفس انساني  قوّه‏اي است كه به فعليّت در مي‏آيد. يعني وقتي نفس به كمال فلسفي خود رسيد - شقاوت يا سعادت - و فعليّت يافت، از اين نشأه و حيات به  حيات ديگري منتقل مي‏شود و مرگ طبيعي عارض مي‏گردد. بر اين اساس علت مرگ طبيعي، استكمال نفس است.

بنابراين درباره حضرت مهدي - كه محفوظ به حفظ الهي و پرده‏نشين غيبت و از آفات و بليات مصون است - مرگ اخترامي صدق نمي‏كند.  چون نفس آن حضرت در حال استكمال دائمي است، و همين امر مانع مرگ طبيعي او است.

البته نمي‏توان اين را با بقيه اوليا و انبيا مقايسه كرد؛ چرا كه آنها به موت اخترامي از دنيا رفته‏اند و روايت «اِمامُنا اِلاّمَسْمُومٌ اَوْ مَقْتُولٌ»  شاهد آن است.

. فايده امام غايب چيست؟

نكته ديگري كه برخي به عنوان شبهه مطرح مي‏كنند، اين است كه فايده امام غايب چيست؟ امامي كه دست مردم از دامان او كوتاه است، چه  فايده‏اي دارد؟

ملاصدرا(ره) دو پاسخ دقيق به اين شبهه مي‏دهد.

يكم. غرض اصلي از خلقت امام، رهبري مردم نيست كه اگر، محقق نشود امام فاقد فايده‏ي خود گردد؛ بلكه هدف از خلقت موجود اشرف، اين  است كه او واسطه فيض است. غايت حقيقي خلقت آنان، اين است كه وسايط فيض‏اند و تعليم و هدايت مردم و استكمال نوع بشر، هدف  عارضي است كه از قرار گرفتن آنان در بين مردم، حاصل مي‏شود.

بر اين اساس فرقي ندارد كه امام «ظاهر مشهور» باشد يا «خامل مستور». شناخت و تبعيّت مردم، بر هدف حقيقي و واقعي امام اثري ندارد.  شايد بتوان گفت: يكي از وجوه تشبيه امام غايب به خورشيد پشت ابر، همين نكته است كه بهره‏گيري مردم از نور خورشيد، هدف عرضي  است و نقش اصلي خورشيد، ثبات و محور بودن كل منظومه شمسي است و ابر، ضرري به اين نقش نمي‏زند.

لازم است دانسته شود كه غرض از وجود امام، صرف اطاعت‏پذيري مردم نيست كه اگر آنها به امامي مراجعه نكردند يا امامي مستور بود،  غرض وجودي او فوت شود. ما اشاره كرديم كه چرا زمين نبايد از حجت خالي باشد و به همان دليل، اشكال و طعن مخالفان شيعه - كه مي‏ گويند فايده امام غايب چيست - دفع مي‏شود، غايت حقيقي و اصلي امام، چيزي غير از اهتدا و تعلّم مردم است. البته در صورت خواست و  اراده‏ي مردم، اهتدا حاصل مي‏شود؛ امّا هدايت مردم غرض عارضي وجود امام است.

خلاصه آنكه هدف اصلي از وجود امام، چيزي فراتر از هدايت مردم است و آن، حفظ نظام هستي به وجود شريف او است و اگر مردم به امام  مراجعه نكردند، غرض و فائده‏ي عرضي امام، تحت‏الشعاع قرار مي‏گيرد و روشن است كه حتي علّت اين محروميّت هم خود مردم‏اند؛ نه امام.

فايده اصلي امام غايب با امام حاضر، فرقي نمي‏كند و اصولاً اين پرسش (فايده امام غايب چيست؟) حاكي از عدم درك صحيح، معناي حجت  است.

دوّم. فوايد امام، منحصر و محصور به ديدن او نيست و بدون رؤيت او مي‏تواند فوايد زيادي نصيب جامعه ديني گردد، معرفت امام و تصديق  به وجودش و اعتراف به خلافت الهي او، فوايد كثيري را متوجه مؤمنان مي‏كند و فايده منحصر در مشاهده‏ي او نيست.

ما در تاريخ شاهديم كساني در عهد رسول‏الله‏صلي الله عليه وآله بودند، وجود آن حضرت را تصديق كردند، و به او ايمان آوردند و به  مشاهده و زيارت آن حضرت نايل نشدند؛ امّا به درجات رفيعي از ايمان رسيدند، همچون اويس قرني كه حضرت رسول را نديد؛ ولي با  تصديق و اعتراف به رسالتش، به فوايد زيادي دست يافت. از اين رو فايده امام، منحصر در مشاهده او نيست.

پرسش: چه كنيم تا حضرت ولي عصر را ببينيم؟!

جمله‏اي از حديث معراج كه مطالب بسيار مفيد و عالي و نكات خوبي دارد مي‏تواند پاسخگوي اين پرسش باشد: خداوند در اين حديث خطاب  به پيامبر اكرم‏صلي الله عليه وآله مي‏فرمايد:

«يا أحمد! فمَن عَمِلَ برضاي، ألزمه ثلاثَ خصالٍ: أُعرّفهُ شكراً لايُخالطه الجهل و ذكراً لايُخالطه النسيان و محبةً لايؤثِر علي محبتي محبةَ  المخلوقين. فإذا أحبّني أَحبَبْتُه و أفتحُ عينَ قلبه الي جلالي و لااُخفي عليه خاصةَ خلقي.

خداوند، به پيامبر اكرم‏صلي الله عليه وآله مي‏فرمايد، هر كس به رضاي من و آن چه من مي‏خواهم، عمل كند و وظايف‏اش را انجام دهد،  واجبات را به جا آورد و محرمات را ترك كند، من، به او سه چيز مي‏دهم. يكي از آن سه، اين است كه «بندگان خاصّ خودم را از او مخفي نمي‏ كنم».

و تحقيقاً بالاترين و برترين بنده‏ي خاص خداوند، در اين زمان، حضرت ولي‏عصر أرواحنا لتراب مقدمه الفداء است. اگر ما، به رضاي الهي عمل  كنيم، خداوند او را از ما مخفي نخواهد كرد.

بعضي، خيلي اصرار داشتند كه خدمت حضرت برسند، امّا حضرت‏عليه السلام به واسطه‏ي بعضي ديگر پيغام داده‏اند كه هر وقت موقع آن  رسيد، خودم مي‏آيم. در اين باره، قضايايي نيز نقل شده است. راه تشرّف به حضور حضرت، خالصانه عمل كردن است. اگر خالصانه عمل  كنيم، خود حضرت، به سراغ ما مي‏آيد.

امّا اين روزها، مسائل يك طور ديگري شده است! و حضرت ولي عصر(عجل اللّه فرجه الشريف) تقريباً، بايد گفت وسيله‏اي براي جمع كردن  عده‏اي شده كه: بياييد ما مي‏خواهيم شما را خدمت حضرت ببريم. بعضي هم مي‏آيند و بنده به آنها مي‏گويم من راه آن را نمي‏دانم و براي  آنها همين روايت را بيان مي‏كنم كه اگر عمل به وظيفه كنيد خودش به سراغ شما مي‏آيد.(9)

پرسش: وظايف ما در قبال حضرت مهدي در اين زمانه چيست؟

. نام حضرت مهدي(عج) را ترويج دهيد.

در قرآن آمده است: «... يا لَيْتَنِي اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِيلاً».

در اين جا، «سبيلاً» به طور نكره آمده است. برخي از مردم، در روز قيامت، هيچ چيز ندارند جز اين كه مي‏گويند: «ما، اسم بچه‏مان، حسن و  حسين بود.» و همين نخ باريك، اين‏ها را نجات مي‏دهد. اين «سبيلاً» يعني يك راه بسيار مختصر، مانند همين كه نام پسرش را «مهدي» مي‏ گذارد.

نگوييد: «نام برادر من، مهدي است و برادر خانم‏ام مهدي است، بنابراين، من نمي‏توانم نام پسرم را مهدي بگذارم.»! چه طور اگر برادرتان تلفن  و تلويزيون و فريزر داشته باشد، نمي‏گوييد، ديگر من نداشته باشم؟! چه اشكالي دارد كه در همه‏ي خانه‏ها، «فاطمه» باشد، «مهدي» باشد؟!

. موقوفات براي امام حسين‏عليه السلام و حضرت ابوالفضل‏عليه السلام زياد است، ولي درباره‏ي قرآن و امام زمان(عج) زياد نيست.

. براي كتاب‏هايي كه مربوط به امام زمان(عج) است، كسي باني شود، مثلاً، چند هزار جلد كتاب بخرد و به افراد بدهد يا اين كه يك سري  كتاب بخرند و ارزان‏تر بدهند.

. حديث داريم كه اگر چيزي مي‏خواهي براي بچه‏ات بخري، شب جمعه بده كه او با كلمه‏ي جمعه و ياد امام زمان(عج) آشنا شود.

. حديث تكان دهنده‏اي ديدم. امام زمان عليه‏السلام فرمودند: «من، روزي صد بار شما را دعا مي‏كنم.».

خيلي بي انصافي است كه آقا، روزي صد مرتبه ما را دعا كند، ولي ما يك «اللهم كن لوليك» هم نگوييم!

. معلّم از دانش‏آموزان بخواهد يك انشا براي آقا(عج) بنويسند. ما، در ستاد اقامه‏ي نماز، سه سال است اين كار را مي‏كنيم. امسال، ششصد  هزار انشا نوشته بودند.

. هديه‏ها و چشم‏روشني‏ها، كتاب‏هايي درباره‏ي امام زمان(عج) باشد. هديه‏ي هر كس، كتابي مطابق نيازش باشد.

. در همه مراسم‏ها، نامي از امام زمان‏عليه السلام برده شود.

. چراغاني و جشن‏ها را بايد به نسل نو منتقل كرد. اين خيلي مهم است.

. به مناسبت نيمه شعبان به فقرا و سالمندان كمك شود.

. نمايشگاه كتاب و نوار و فيلم، اختصاصي حضرت برپا شود.

. جمعه روز آقا است. تشكيل جلسات شرح دعاي عهد، ندبه و... كار با ارزشي است كه در اين روز مي‏توان انجام داد.

. كانون‏هاي فرهنگي كه به اسم آقا است، ايجاد يا تقويت شود و...(10)

...................(پاورقي).................

) اين حكايت برگرفته از رواياتي است كه در كتاب ارزشمند كمال الدين و تمام النعمه اثر شيخ صدوق (متوفي سال 381 ه. ق) آمده و به  وسيله خانم مينا هاشمي ترجمه و قبلاً در ماهنامه پاسدار اسلام، شماره 169، دي ماه 1374 به چاپ رسيده است.

) بشربن سليمان - كه كارش خريد و فروش برده بود - از فرزندان ابوايوب انصاري يكي از پيروان امام هادي و امام حسن عسكري‏عليهما  السلام است. كه در «سُرّمَن رَي‏» يا سامّرا در همسايگي آنان به سر مي‏برد و امام هادي‏عليه السلام احكام خريد و فروش برده، را به او  آموزش داده بودند و تمام خريد و فروش‏هايش مطابق با موازين شرع صورت مي‏گرفت. تا جايي كه حتي از موارد شبهه ناك نيز در معاملات  پرهيز مي‏نمود.

) ملكاني، ياران «ملكا» كه در روم ظهور كرد و بر آن مستولي شد و بيشتر روم ملكاني هستند. «شهرستاني، الملل و النحل».

) احتمالاً در متن اصلي كلمه‏اي افتاده باشد زيرا در غير اين صورت در روايت تناقضي حاصل مي‏شود كه بايد آن را توجيه نمود، زيرا  صاحب نامه امام هادي‏عليه السلام بوده‏اند نه امام حسن عسكري‏عليه السلام.

) سوره قصص (28): آيه 13. پس او را نزد مادرش برگرانيديم تا چشمان آن زن روشن گردد [و خطاب به او گفتيم ]غمگين مباش.

) سوره قصص (28): آيه 5. و ما بر آن هستيم كه بر مستضعفان روي زمين منت نهيم و آنان را پيشوايان سازيم و وارثان گردانيم. و آن‏ها  را در آن سرزمين، مكانت بخشيم و به فرعون و هامان و لشكريانش چيزي را كه از آن مي‏ترسيدند نشان دهيم.

) اينكه فرموده‏اند «حجت» قبل از خلق است، اشاره به اين دارد كه وجود ائمه عليهم السّلام اشرف و واسطه در ايجاد خلق و فيض‏رساني به  هستي است. و اينكه فرموده‏اند: حجت بعد از خلق است، منظور اين است كه حجت، غايتي است كه تمام جسمانيات به او منتهي مي‏شود.

) كساني كه طول عمر آنها زياد است.

) حضرت آيت اللّه حاج ميرزا علي آقا فلسفي از اساتيد بزرگوار حوزه علميه مشهد مقدس.

) حجت الاسلام قرائتي.

 

 

+ نوشته شده در  87/04/26ساعت 2:52  توسط سالار محمدي  |